<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>امپراطور</title>
<link>http://nasnasitopoli.blogfa.com/</link>
<description>ناگفته های یک امپراطور </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 14 Dec 2005 14:27:25 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>این رسمش نبود آقا </title>
<link>http://nasnasitopoli.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Courier New (Arabic)&quot; size=2&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990000 size=4&gt;فصل سيزدهم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990000 size=4&gt;××××××××××&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعد از نهار طبق قرار قبلي به خونه نازنين اينا رفتيم تا دايي جان شرايطي رو كه نشينده پذيرفته بوديم ، بهمون ابلاغ كنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;وقتي رسيديم هنوز دايي نرسيده بود فرصت رو غنيمت شمرده و يه دوش گرفتم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نازنين برام حوله ولباس آورد. وقتي ازش پرسيدم از وسايل اميره . گفت : نه عزيز دلم مال خودته .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;تعجب كرده بودم من چنين وسايلي نداشتم اونم خونه نازنين اينا .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نگذاشت زياد گيج بزنم . گفت: از تو جهازم آوردم.، كاملا&quot; اندازم بود .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم : مگه تو جهازت رو هم آماده كردي . گفت همه شو . همه وسايل مربوط به داماد هم ، اندازه شماست عزيز دلم . ميدونستم آخرش مال خودم ميشي . بهم الهام شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نازنين برام هر لحظه غافل گير كننده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اصلا&quot; نمي تونستم پيش بيني كنم.لحظه اي بعد بايد در چه مورد غافل گير بشم .و اين هر لحظه اونو برام عزيز تر و دوست داشتني تر ميكرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بهر صورت رفتم حموم فكر ميكنم يكساعتي شد وان رو پر آب گرم كرده بودم توش دراز كشيده بودم. وقتي اومدم بيرون نازنين كه رفته بود حمام پايين و دوش گرفته بود . و اومد بود بال دنبال من ، خبر داد كه دايي اومده خودم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;رو خشك كردم ، نازنين هم اومد و موهام با سشوار خشك كرد. و فرم داد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;با توجه به اينكه لباساي بيرونم از فرم افتاده بود لباس داماديم رو پوشيدم . البته ديگه پاپيون رو نزدم . وسايل تو جيب هامو جابجا كردمو لباسهاي كثيفم و گذاشتم توي يه پلاستيك.نازنين كه منو تو اين لباسا ديد ،گفت بد جنس لباس خوشگلات و پوشيدي . حالا كه اينطور شد منم لباس نامزديم رو ميپوشم. رفت لباس نامزديش رو از تو كمدش در آورد ، لباس قبلي هاش و در آورد و اونا رو پوشيد. يه آرايش مختصري هم كرد و آماده شد . خيلي زيبا شده بود درست مثل فرشته هاي توي فيلم ها . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دست همديگر و گرفتيم و به طبقه پايين رفتيم. وقتي داخل شديم دايي بلند شد و به طرف ما اومد هردومون رو بوسيد و گفت : بنشينيد خودش هم نشست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;زن دايي شربت آورد وخورديم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعد شروع به صحبت كرد و گفت : قرار بود امروز من شرايط بزرگترها رو براتون بگم البته شما قبلا&quot; نشنيده همه اونا رو قبول كردين بنابراين لازم الاجراست براي تاييد سرهامون رو تكون داديم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دايي گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;شرط اول : بنا به دستور خان داداش كه بزرگتر همه ماست و انجام دستوراتش بر هممون واجب ، پنجشنبه بعد از ظهر ساعت پنج دسته جمعي يعني من وشوكت وبچه هاو نصرت خان ونزهت وبچه ها وخان داداش به محضر حاج آقا كتابچي توي خيابون سي تير ميريم و شما هارو براي سه سال به عقد موقت هم در مياريم.كه شما مطمئن بشين ديگه مال هم هستين.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بنا به دستور خان داداش مهريه اين عقد فقط پنج سكه پهلوي طلاست كه احمد آقا بايد از جيب مبارك خودش اين پنج سكه رو بخره و هنگام عقد به نازنين بده.چون مهريه يه حق ، گردن داماد وبايد بدهد. پس چه بهتر همان اول&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بدهد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;شرط دوم: شما ها بايد قول بدين درسهايتان را باجديت بخونيد ، واين ازدواج نبايد باعث افت تحصيلي شما بشه بلكه بايد با كمك هم كاري كنيد كه در شما ايجاد رشد كنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و من بيشتر از احمد توقع دارم كه ضمن برخورد جدي با امتحانات نهايي ، امكان ورودش به دانشگاه رو هم فراهم كنه و در ضمن مشوق وراهنماي نازنين براي برگشتن به روزهاي ايده ال درسيش باشه . چون متاسفانه مدتي بود كه نازنين اونطور&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;كه بايد وشايد به درساش نميرسيد . حالا كه همه چيز به خوبي و خوشي گذشته بايد اين مافات رو جبران كنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;شرط سوم : شما ميتوانيد در خانه ما يا نصرت خان باشيد . اما يادتون باشه بايد عدالت رو بين ما رعايت كنين. چون هردو خانواده شما رو خيلي دوست دارن . بعد اضافه كرد اين آخري شرط خودم بود .و همراه با لبخندي كه حاكي از عشق زياد&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به ما بود اشك ازچشمش خارج شد ما بلند شديم به طرفش رفتيم . و اينبار من هر طوري بود دستش رو بوسيديم. نازنين هم همين كار رو كرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من گفتم : دايي جان من به شرافتم قسم ميخورم و قول ميدم كه تمام سعي و تلاشم را درجهت انجام اين تعهدات ومهمتر از اون خوشبختي نازنين به كار ببندم. بعنوان تقدير و پيش در آمد اين قول اين رو هم به شما تقديم ميكنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دست كردم تو جيبم و كپي نامه واحد اداري سازمان رو كه صبح گرفته بودم به دايي دادم . دايي اشكاش و پاك كرد و عينك مطالعه اش رو به چشمش زد و شروع كرد به خوندن نامه با صداي بلند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بدينوسيله مجوز استخدام رسمي آقاي احمد نور جمشيد جهت اطلاع و اجرا ابلاغ ميگردد بديهي است نامبرده در صورت ارايه پايان نامه دوره دبيرستان در پايان تحصيلي سال جاري از اين حق ويژه كه بدون شركت در آزمون عمومي دانشگاه ها در دانشكده راديو تلويزيون ملي ايران مشغول به تحصيل گرددبر خوردار ميباشد. معاونت امور اداري و پرسنلي منصور عدالتخواه.مورخ بيست وسوم اسفند ماه دوهزارو پانصدو سي وچهار شاهنشاهي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نازنين نامه رو از دست دايي گرفت ودايي مجددآ بطرفم اومد ومنو ماچ كرد و گفت : ميدونستم روسفيدم ميكني پسرم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نازنين به طرفم برگشت و گفت :ناقلا چرا اينو قبلا&quot; به من نشون ندادي .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم امروز صبح كه رفتم اداره اين نامه رو به من دادن سر نهار هم فرصت نشد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نازنين رو به دايي وزن دايي كرد گفت باباجون مامان جون ببخشيد ميدونم جلو بزرگتر اينكارا زشت اما نميتونم جلوي خودم رو بگيرم به طرف من اومد و سرم رو تو دستاش گرفت صورتم و به لباش نزديك كرد . اما تا رسيد به صورتم يه گاز كوچولو از لپام گرفت . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من كه شوكه شده بودم يه جيغ كوچولوي نا خودآگاه زدم و صورتم گرفتم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نازنين گفت : اين گازو ازت گرفتم كه ديگه چيزاي به اين مهمي رو يادت نره اول به من بگي . همه زديم زير خنده . زن دايي به طرف من اومد وگفت منم كه حق دارم دوتا ماچ دومادم و بكنم. ومنتظر جواب نشد صورت منو ماچ كرد و گفت : مادر انشالله خدا هميشه دلت رو شاد كنه .......و زد زير گريه . حالا گريه نكن كي گريه كن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;جوري كه همه منقلب شدن . از جمله خود من.بي اختيار اشكام سرازير شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعداز مدتي بر گشتيم اتاق نا زنين كه حال اتاق هر دوتامون بود. نازنين در اتاق رو كه بست گفت : خوتو آماده كن كه ميخوام گاز دوم زن وشوهري مونو ازت بگيرم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم : نميشه عفوم كني ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت بخشش در كار نيست فقط بهت ارفاق ميكنم اجازه ميدم چشماتو ببندي و گازت بگيرم كه زياد دردت نياد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;تسليم شدم و خودم رو آماده گاز كردم .گرماي لبهاي نازنين رو كه به صورتم نزديك ميشد حس كردم چشمامو به هم فشار بيشتري آوردم كه گونه هام منقبض بشه و درد كمتري احساس كنم.كه نازنين لبهاشو روي لبهام گذاشت وشروع كرد به بوسيدن&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من.يك بوسه گرم و طولاني. حس ميكردم از روي زمين كنده شده ام و حداقل يك متر با اون فاصله دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بيش از نيم ساعت اين بوسه طول كشيد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ساعت شش ونيم بود كه نازنين يه چادر سفيد گذاشت تو كيفش و راه افتاديم به طرف امامزاده صالح.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#990033 size=4&gt;
&lt;P align=center&gt;پايان قصل - سيزدهم&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Dec 2005 14:27:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasnasitopoli&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>nasnasitopoli</dc:creator>
<guid>http://nasnasitopoli.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بچه ها به نظر شما امام رضا چیزیو که بده پس میگیره ؟</title>
<link>http://nasnasitopoli.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Courier New (Arabic)&quot; size=2&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990000 size=4&gt;فصل دوازدهم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990000 size=4&gt;××××××××××&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به رستوران حاتم رسيديم و ماشين رو توي پاركينگ رستوران پارك كرديم وداخل رستوران شديم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;رفتيم يه گوشه اي نشستيم. بلا فاصله گارسون اومد وسفارش غذا رو گرفت و رفت .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;رستوران شلوغ بود ، ميدونستم بيست دقيقه اي طول ميكشه تا نهارو بيارن . واسه همين از نازنين پرسيدم تو مدرسه چه خبر بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نازنين كه هنوز هيجانزده بود ، گفت : ميخوام از اول صبح برات بگم تا ظهر .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم : باشه عزيزم هرجور كه تو دوست داري.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت : ميخوام مثل خودت قصه پردازي كنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خنديدم و گفتم : من كي چنين كاري كردم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت : خودت متوجه نميشي ولي وقتيكه ميخواي يه ماجرايي رو تعريف كني اونقدر جز به جز و قشنگ شرحش ميدي كه آدم فكر ميكنه خودش وسط اون ماجرا وايساده و داره تماشاش ميكنه . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دستش رو كه تو دستم بوسيدم و گفتم : خيلي ازم تعريف بكني باورم ميشه ،............... بسه ماجرا رو برام بگو .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خنديد و شروع كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ساعت حدود شش صبح بود كه بوسه گرم احمد رو روي لبام حس كردم ، احساس خيلي خوبي داشتم و نميخواستم به اين زودي ها اون حس رو از دست بدم ، واسه همين چند لحظه اي خودم رو به خواب زدم . احمد آروم آروم دست مي كشيد به موهام واونارو بو ميكرد.چشمام و باز كردم و گفتم : سلام عزيزم ، اين جمله رو با تموم وجودم بهش گفتم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اونم متقابلا&quot;گفت : سلام نازنينم....و بعد با مهرباني ادامه داد :بلند شو كه بايد بري مدرسه . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خودم رو لوس كردم و مثل بچه كو چو لو ها لبام رو جمع كردم و گفتم: من ميخوام پيش تو باشم نميخوام برم مدرسه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دستي به موهام كشيد و نوازشم كرد و گفت : تو كه ميدوني منم دوست دارم كنار تو باشم اما&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نبايد كاري بكنيم كه بابا اينا اين آزادي رو از ما بگيرن. يكم دلخور شدم اما پذيرفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;يه بوسه ديگه به لبهام زد و گفت : بلند شو خوشگلم... از جا بلند شد م و با هم به طبقه پايين رفتيم ديگه ساعت شش ونيم بود، مامان يه ميز مفصل صبحانه چيده بود ،بابا ده دقيقه قبل از پايين آمدن ما رفته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;صبحانه رو كه خورديم كارهام رو كردم و آماده رفتن شديم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;با ماشين تا مدرسه راه زيادي نبود ، بنا براين به موقع به دبيرستان رسيديم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اينبار بدون ترس و لرز و قدم زنان به طرف در مدرسه حركت كرديم ، محكم دست احمد رو گرفته بود تو دستم و شونه به شونه اش راه مي رفتم ميخواستم به همه دنيا بگم اين منم نازنين عاشق و دلخسته احمد ، وحالا اون ماله منه.... فقط مال من....... &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;زير چشمي ميديم كه هم مدرسه اي هام دارن يواشكي مارو به هم نشون ميدن اما به روي خودم نيآوردم كه متوجه اين ماجرا شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خانم جهانشاهي ناظم مون و بهترين راهنما و سنگ صبور من . براي خوش آمد گويي و كنترل جلوي در مدرسه ايستاده بود . وقتي رسيديم دم در. خنده اي كرد و گفت : خب ....خب .... پس بالاخره ژوليت ، رومئو رو به دام انداخت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعد رو من كرد و گفت: بالاخره كار خودت رو كردي بلا.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;با خنده اي همراه با خجالت سلام كردم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خانم جهانشاهي دستش رو بطرف احمدم دراز كرد و گفت سلام رمئو.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;احمد دستش رو جلو برد ومودبانه دست داد. گفت: ببخشيد بنده بايد عرض ادب ميكردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بشدت تعجب كرده بود از اينكه او را ميشناخت ، اونم خيلي خوب .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت بالاخره بدستت آورد. احمد معلوم بود حسابي گيج شده &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خانم جهانشاهي كه متوجه گيجي احمد شده بود ادامه داد: تو مدرسه كسي نيست شما رو نشناسه. تا حالا دوبار آلبوم عكست اومده دفتر ، چند بار هم دفتر خاطرات اين عاشق دلخسته كه توي هيچ صفحه ايش كمتر از بيست بار اسمت تكرار نشده .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;احمد فلان.... احمد بيسار....... احمد اينكار رو كرد ........احمد اونكار رو كرد.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خلاصه همه فكر وذكر اين دختر ما شده بوديد حضرتعالي.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;احمد حسابي از خجالت سرخ شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خانم جهانشاهي رو به من كرد و گفت : خب چه خبر ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;آروم و با غرور دستم رو بالا بردم و حلقه ام رو به خانم جهانشاهي نشون دادم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;در حاليكه ميشد خوشحالي رو تو صورتش خوند گفت : انشالله خوشبخت باشيد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و بعد اضافه كرد پس امروز شيريني رو افتاديم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;احمد دستپاچه گفت : حتما&quot;... حتما&quot; در همين موقع همكلاسي هام كه همه احمد رو ميشناختن دور ما حلقه زدند. از هر طرف سلام بود كه به طرف ما سرازير شده بود.بگونه اي كه نميرسيديم پاسخ همه رو بديم . هر كسي يه چيزي&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ميگفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;جلوي در مدرسه حسابي شلوغ شده بود . احمد به بهانه شيريني خريدن از معركه در رفت .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بچه ها هم كه مشتاق بودن هر چه زودتر ببين ماجرا به كجا ها كشيده شده . منو داخل مدرسه كشوندن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;تو حياط مدرسه قل قله بود . همه دور تا دور من جمع شده بودند . نه فقط بچه هاي كلاسمون همه بچه هاي مدرسه آخه همونجور كه خانم جهانشاهي صدامون كرد . من تو مدرسه معروف شده بودم به ژوليت نا كام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;يه جور ماجراي من شده بود . مسئله همه بچه ها . ميرفتن امامزاده شمع نذر ميكردن واسه من ، گندم ميريختن جلوي كفترا . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;حتي شنيده بودم كوكب خانم مستخدم مدرسه مون هم هر شب جمعه ميره و براي رسيدن احمد به من شمع روشن ميكنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خانم جهانشاهي و خانم صالحي رو هم چند بارخودم ديده بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بهرصورت هركي سوالي ميكرد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;يكي از بچه ها كه دست چپ منو گرفته بود تو دستشو داشت حلقه مو تماشا ميكرد يدفعه دست منو بالا برد و گفت بچه ها حلقه شو........&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بچه ها براي ديدن حلقه من از سرو كول همديگه بالا ميرفتن. صورتم گز گز ميكرد . از بس ماچم كرده بودند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خانم جنت مدير مدرسه با زدن زنگ به دادم رسيد . هر چند سر صف هم هركسي سعي ميكرد پشت سر و جلوي من قرار بگيره تا بتونه با من حرف بزنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خانم جنت بالاي سكوي مدرسه رفت و سال نو رو به همه تبريك گفت. بعد رو به همه بچه ها كرد و گفت خب بسلامتي شنيدم بزرگترين مشكل تاريخ بشري و مدرسه ما بالاخره به خير وخوشي حل شده .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بچه ها يكمرتبه زدن زير جيغ و بد دست زدن . بعد از چند لحظه با بالا رفتن دست خانم جنت سكوت دوباره حكم فرما شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خانم مدير ادامه داد :چند دقيقه پيش خانم جهانشاهي به من خبر داد اتفاقي كه همه ماخالصانه از خدا ميخواستيم بوقوع پيوسته و يكي از بهترين شاگردهاي مدرسه به آرزوي قلبيش رسيده . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من از طرف خودم و همه همكارا ي مدرسه اين اتفاق فرخنده رو به دخترم نازنين تبريك ميگم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;باز مدرسه منفجر شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اينبار خانم جنت بدون اينكه در صدد خاموش كردن صداي شادي بچه ها بر بياد از سكوي جياط پايين اومد و به طرف دفتر رفت ، &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعد از دقايقي خانم جهانشاهي از سكو بالا رفت و در حاليكه سعي ميكرد جلوي اشكاش رو بگيره ، رو به بچه ها كرد وگفت: خب بچه ها يادتون هست چه قراري گذاشته بوديم ، براي روزي كه نازنين به آرزوش رسيد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بچه با صداي بلند يك صدا گفتند : ب....ع.......ل.......ه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خانم جهانشاهي با بغضي كه توي گلوش پيچيده بود ادامه داد: پس قرار ما ساعت هفت.......بعد از كمي مكث گفت: خب حالا برين سركلاسهاتون.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هيچكس سر جاش ننشسته بود. همه دور ميز من جمع شده بودن و ميخواستن بدون ماجرا چه جوري جور شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مدتي نگذشته بود كه خانم صالحي و جهانشاهي با يه جعبه شيريني تر وارد كلاس شدن .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بچه ها ناچار رفتن سر جاي خودشون نشستن . خانم صالحي رو به من كرد و گفت : نازنين بيا اينجا دخترم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من از پشت ميزم بلند شدم و به طرفه خانم صالحي و جهانشاهي رفتم هر دو من رو بوسيدن و بهم تبريك گفتند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعد خانم صالحي رو به فرشته دوست صميمي كرد و گفت : فرشته خانوم نميخواي اين شيريني عروسي دوستت رو بين بچه ها تقسيم كني ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;فرشته مثه برق گرفته ها از جاش پريد وجعبه شيريني رو از دست خانم صالحي گرفت و شروع به توزيع بين بجه ها كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خانوم صالحي رو به من كرد و ادامه داد : و اما نازنين خانم موظفه . همونجور كه غم وغصه هاشو با ما قسمت كرده بود حال مارو در شاديش با تعريف كردن ماجرا شريك كنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خانم صالحي و جهانشاهي هر كدوم تجربه تلخ يك شكست عشقي رو تو سينه شون داشتن به همين دليل خيلي صبورانه در طي اين مدت يكسال ونيم با من همراهي و همزبوني كرده بودند. و خب الان حقشون بود كه از آخر ماجرا هم باخبر&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بشن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من شروع كردم به تعريف كل ماجرا از شب تولد امير تا مراسم به اصطلاح مجازاتمون كه در حقيقت مراسم نامزديمون بود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مثل افسانه ها بود وقتي حرفام تموم شد نزديك ده دقيقه صدا از هيچكس در نمي اومد حتي خانم صالحي وجهانشاهي . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هركس در عالم خودش داشت داستان رو تجسم و مزمزه ميكرد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;فقط صداي زنگ بود كه تونست رشته اين افكار رو پاره كنه. بر عكس هميشه هيچكس &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;عجله اي براي خارج شدن از كلاس نداشت وخانم جهانشاهي شروع كرد به دست زدن ، بچه هام كم كم شروع كردند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من از خوشحالي وخجالت سرخ شده بودم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خانم صالحي در حاليكه قطرات اشكش رو با يه دستمال از چشماش پاك ميكرد گفت : بچه ها قرار امشب يادتون نره ، وبعد از بوسيدن مجدد من از كلاس خارج شد..&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;تا زنگ تعطيلي خورد همه چيز تحت الشعاع ماجراي من بود. دوتا از بچه ها كه از اول خيلي منو اذيت ميكردن و دق و درد بهم ميدادن ، به طرفم اومدن و تبريك خشكي گفتن و با طعنه ادامه دادند : خيلي خوش بحالت شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;لبخندي زدم و جوابشون ندادم ميدونستم از حسوديشونه &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دختراي مغروري بودن و با همه بچه ها همين جور بر خورد ميكردند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;تو دلم گفتم امروز نوبت منه كه حال شما رو بگيرم ، اما نه اينجا و نه حالا.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;زنگ آخر به صدا در اومد و من با عجله خودم رو به بيرون مدرسه رسوندم. ميدونستم عزيز ترين كسم توي دنيا . دم در منتظرم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از در كه خارح شدم ديدم دو تا همكلاسيهاي بدجنسم كنار پياده رو واسادن و زل زدن دارن احمد و ماشينشو كه به اصطلاح بچه ها دختر كش بود . نيگاه ميكنند . با خودم گفتم اينم لحظه اي كه ميخواستم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به طرف ماشين احمد دويدم و بعد از سوار شدن يه ماچ يواشكي كه فقط اون دوتابدجنس ميتونستن ببين احمد رو كردم و بهش گفتم كه بره بغل دست اونا نگه داره .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;احمدهم يه چشم بلند بالا گفت و ماشين رو درست جلوي اونا نگه داشت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من شيشه رو پايين دادم و سرم رو از اون بيرون بردم و با غرور و جوري كه لجشون در بياد گفتم : بچه ها ببخشين شوهرم عجله داره و گرنه ميرسونديمتون. و بعد سرم رو تو بردم و به احمد گفتم حركت كن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;انگار كه يه ليوان شربت بيد مشك يخ خورده باشم همه جيگرم خنك شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;حرفهاي نازنين كه به اينجا رسيد. جوجه كباب روز ميز ما آماده خوردن شده بود. قبل از اينكه شروع به خوردن كنيم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم : راستي نگفتي قرار بچه ها براي امشب چيه ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نازنين در حاليكه سرش رو پايين انداخته بود گفت : بچه ها نذر كرده بودند شب اون روزي كه تو مال من بشي همگي دسته جمعي به امامزاده صالح برن و هركدوم يك شمع روشن كنن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و امشب اون شبه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعد سرش رو بالا گرفت و گفت : احمد ...ميدونم تو اهل اين چيزا نيستي . اما ميشه به خاطر من امشب با بياي امامزاده صالح . تا منم همراه بجه ها نذرم رو ادا كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;حالا اشك تو چشماي منم حلقه زده بود . گفتم : نازنين من . من بخاطر تو حاضرم هستي ام را هم بدم . اين كه چيزي نيست . قرار گذاشتيم راس ساعت هفت كه بچه ها با هم قرار داشتن ما هم بريم امامراده صالح.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعد از اين شروع كرديم به خوردن اولين نهار تنهاي زندگييه مشتركمون. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#993300 size=4&gt;
&lt;P align=center&gt;پايان فصل دوازدهم&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Dec 2005 16:20:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasnasitopoli&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>nasnasitopoli</dc:creator>
<guid>http://nasnasitopoli.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدت مبارک نسیم </title>
<link>http://nasnasitopoli.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Courier New (Arabic)&quot; size=2&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990000 size=4&gt;فصل يازدهم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990000 size=4&gt;××××××××××&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;حالش رو نداشتم برم مدرسه ، خبري هم نبود ميدونستم تا دو سه روز مدرسه سر كاري و تق ولقه.......دم يه تلفن عمومي و ايسادم و تلفن مدرسه رو گرفتم هموني گوشي رو برداشت كه كارش داشتم آقاي ضرغامي معاون مدرسه كه اهل شهرستان رشت بود.خيلي باهم رفيق بوديم وشوخي ميكرديم. هواي منو خيلي داشت عاشق صداي هايده بود و حاضر بود براي گرفتن نوار جديد اون واسم هر كاري بكنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;سلام كردم. با لحجه شيرين خودش گفت : به... به.... پارسال دوست امسال آشنا احمد آقاجان.بازم كه حب جيم خوردي پسر . وقتي تنها بوديم با اين اسم منو صدا ميكرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم :به جان آقاي ضرغامي يه خبري برات دارم كه بهت بگم پر در مياري.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ذوق زده گفت : جان من ....خانم هايده جان ترانه جديد خونده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خنده ام گرفت .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم نه بابا از اينم مهمتر &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;با عصبانيت گفت : حرف دهنت رو بفهم پسر جان . از اين مهمتر خبري تو دنيا وجود نداره . فهميدي . بعد با دلخوري گفت:از چشمم افتادي .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به شوخي گفتم كجا آقا ، رو دماغتون.هميشه در مورد دماغ گنده اش سربه سرش ميذاشتم . تا اينو گفتم : به خنده افتاد و گفت : خيلي خوب حالا بگو ببينم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چه خبره .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم : با اجازتون زنم گرفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از تعجب گفت:ا........ووووووو.....بگو جان من......&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم بجان شما.........&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت: سر بسرم ميزاري &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم : بخدا نه.......&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت: ضرغامي بميره راست ميگي؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم خدا نكنه آقا بله راست ميگم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پرسيد تو قبل از عيد كه آدم....ببخشيد مجرد بودي &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم : يه دفعه پيش اومد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت: احمد آقاجان عمو ضرغام و.... سر كار نذاشتي .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نا خود اگاه صدام بلند شدو گفتم: آقا مثه اينكه شما مارو گرفتين ها .گفتم نه.يكدفعه پيش اومد چهار روز پيش زنمون دادن &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خودش رو جمع وجور كرد و گفت: بله ...بله.. فهميدم.بعد با لحني كه معلوم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بودخيلي خوشحال شده گفت: احمد آقا جان پس شيريني رو افتاديم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم چشم روي دوتا تخم چشمام. بعد اضافه كردم من امروز وفردا كار دارم نميتونم بيام خودت يه جوري قضيه رو راست وريس كن &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت: آهان اما راست وريس كردن كار ها براي دو روز خرجت رو ميباره بالا. گفتم باشه قبولت دارم .گفت دوتا كاست با حال از خانم هايده جان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم باشه چشم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت چشمت بي بلا . برو خيالت تخت. آب از آب تكون نميخوره.اصلا&quot; دو روز اول مدرسه كه مدرسه بشو نيست. فقط قولت يادت نره ها&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم : نه .....مگه تا حالا بد قولي هم داشتيم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت الحق و والانصاف...نه&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم : پس فردا وپس فردا نه چهارشنبه ميبينمت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت: باشه وبعد كه دوزاريش افتاد . دستپاچه گفت اين كه شد سه روز &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خنديدم و گفتم امروز كه خودم نيومدم فردا و پس فردا رو هم مهمون شما وخانم هايده جان هستم.(اين تكه رو مثل خودش بيان كردم) خداحافظ &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت: خيلي بد جنسي اگه دوستت نداشتم ميدونستم چه پوستي ازت بكنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم دل بدل راه داره آقاي ضرغامي خداحافظ&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خدا حافظي كرد وگوشي رو گذاشت. با خيال راحت از سه روز آينده به طرف&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;جام جم حركت كردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;راه خيلي نزديك بود و زود رسيدم.اول يه سر رفتم امور اداري ، با بچه هاي اون قسمت سلام وعليكي كردم و يكي دوتا كار داشتم ، رديف كردم. راجع به ورودم به دانشكده بعنوان سهميه سازماني قولهايي بهم داده بودند كه اعلام كردند مصوبه اش را از مديريت گرفته اند وبمحض ارائه مدرك ديپلم ميتونم بعنوان سهميهء سازماني بدون كنكور وارد دانشكده سازمان شده و تحصيلات دانشگاهيم رو شروع كنم خيلي خوشحال شدم .بچه ها با اينكه نبايد اينكار را ميكردند اما يك كپي از نامه موافقت مديريت رو بهم دادند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;با دمبم گردو ميشكوندم خدارو شكر كردم به خاطر اين همه محبت كه در حقم كرده بود اين دومين هديه مهم زندگيم بود كه در طول يك هفته گذشته گرفته بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خوشحال وخندان به طرف واحد دوبلاژ رفتم از در واحد كه وارد شدم خدا رحمتش كنه : آقامهدي (آژير) رو ديدم .داد زد و گفت:خودش اومد. بعد يه ورقه تكست داد دستم گفت بموقع رسيدي بدو تو استوديو اين دو خط و بگو.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم سلام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت عليك سلام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم بزارين من بد بخت از راه برسم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت خوب رسيدي.........حالا برو تو.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعد منو بزور داخل استوديو فرستاد. مازيار بازياران و تورج نصر داشتند طبق نقشهايي كه داشتند تو سرو كله هم ميزدنند ونقششون رو ميگفتن . با سر سلام عليك كردم و نشستم پشت ميكرفون دو خطي كه آقامهدي ميگفت :يه چيزي نزديك به دوازده دقيقه فيلم بود كه تا سينك بزنيم و بگيم يه چيزي نزديك دوساعت وقتمونو گرفت بالا خره تموم شد واز استوديو زديم بيرون به آقا مهدي گفتم خب اگه من نرسيده بودم چيكار ميكردي &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نه گذاشت و نه برداشت گفت : خب ميداديم يه خر ديگه ميگفت .بعد هم زد زير خنده .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;كمي شوخي كرديم و گفت تو كجا بودي پسر ، باز غيبت زده بود .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم راستش گرفتاري خانوادگي داشتم .اين جمله رو با تبختر وتفاخر گفتم &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;جوري كه با حالتي جواب داد : آره ارواح عمه ات حتما&quot; دنبال خرج زن و بچه بودي ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مازيار وتورج داشتن دهن ما دوتا رو نيگا ميكردن و منتظر بودن ببينن من چه جواب دندان شكني بهش ميدم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;آخه ما هميشه كر كري داشتيم ، البته كاملا&quot; شوخي . چون آقا مهدي بي اغراق حكم استاد وبزرگ من رو داشت &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من قيافه اي گرفتم وگفتم البته بچه كه نه ، در همين حال شروع كردم با حلقه دستم ور رفتن و ادامه دادم اما زنم خب يه جورايي بله .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;يه نيگاهي به من كرد و يه نيگاه به حلقه، چند لحظه سكوت و بهت و در حاليكه انگشتش رو سرم گذاشت گفت : ......ا..ا..ا.......فاتحه ؟........&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم : فاتحه ........&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت :بالاخره كدوم يكي ماست خورتو گرفت(منظورش دوست دخترام بود) گفتم : عمرا&quot;.....هيچكدوم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت: پس كي ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم : دختر داييم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت : اميدوارم ....ولش كن نفرينت نمي كنم بعد خنديد واومد باهام ماچ وبوسه كرد ودر گوشم گفت : خوشبخت باشي .خوب كاري كردي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;در اين زمان مازيار پريد وشروع به ماچ وبوسه كردن و تبريك گفتن .بعدهم نوبت تورج رسيد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;در همين حال آقا مهدي شروع كرد به جار زدن كه: آهاي ايهاالناس . آخه من دردم رو به كي بگم . ما اين احمد به اين خوبي تو اين مملكت داريم اونوقت ميرن خر از قبرس وارد ميكنن. اصلا&quot; انگار نه انگار اين همون آدمي كه چند لحظه پيش در گوشي اون حرفارو بمن گفته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بچه هاي يكي يكي جمع مي شدندكه بين چي شده باز آقامهدي شلوغ بازي درآورده كه متوجه ماجرا شده ومي اومدن به من تبريك ميگفتن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خلاصه تا سرم رو چرخوندم. ديدم ساعت دوازده ونيم وبايد خودم رو زود برسونم مدرسه نازنين.واسه همين از بچه ها خداحافظي كردم وبدون اينكه به گروه كودك سر بزنم به طرف تجريش حركت كردم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اينم اضافه كنم مازيار از كهنه كاراي دوبلاژ و صميمي ترين دوست من تو واحد بود با اينكه اختلاف سني زيادي با هم داشتيم اما دوتا رفيق خوب بوديم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;وقتي رسيدم دم مدرسه تازه زنگ خورد . در محلي كه قرار گذاشته بوديم وايسادم تا نازنين اومد. اول كه رسيد يه ماچ آبدار منو كرد و بعد گفت: سلام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم سلام خوشگل من. خيلي كيفت كوك تر از صبحه .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت خبر نداري امروز خيلي ها رفتن تو خماري .بعد با دست چند تا از همكلاسيهاش رو كه كمي دورتر وايساده بودن نشون داد و گفت : اين ماچ آبدار هم از ته قلبم براي عزيز ترين چيز تو دنيابرام يعني تو بود و هم براي كم كردن روي اون بچه ها بود &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پرسيدم دوستات هستن گفت آره ولي حسابي حسوديشون شده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعد گفت ماشين رو روشن كن برو بغل دستشون &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم هرچي شما دستور بدين قربان دوباره ماچم كرده وگفت دوستت دارم منم گفتنم : منم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;راه افتادم و رفتم نزديك دوستاي نازنين &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;شيشه رو داد پايين وگفت ببخشين بچه ها شوهرم عجله داره وگرنه ميرسونديمتون.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;يه دستي تكون داد و شيشه داد بال و گفت برو .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از خنده مرده بودم . گفتم تو اينقدر بدجنس نبودي نازنين من &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت: هنوزم نيستم عزيزم اما تو اين يه سال و نيم گذشته ، اين چند نفر خيلي من و دق ودرد دادن و چزوندن . بعد داد زد خداجون ازت ممنونم وباز پريد ومن رو يه ماچ ديگه كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خيلي احساساتي شده بود. گفتم تو مدرسه چه خبر بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت : خيلي خبر ها ،خيلي ‌. اول يه جوجه كباب دبش به من ميدي ميخورم تا برات تعريف كنم &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم : اي بچشم با حاتم چطوري .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت با تو تو جهنم هم خوبم ،حاتم كه بهشته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گاز ماشين رو گرفتم و به طرف ونك رفتيم. براي خوردن جوجه كباب حاتم.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#993333 size=4&gt;
&lt;P align=center&gt;پايان فصل يازدهم&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Nov 2005 19:10:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasnasitopoli&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>nasnasitopoli</dc:creator>
<guid>http://nasnasitopoli.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قصه عشق فصل دهم (مدرسه نازنين)</title>
<link>http://nasnasitopoli.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=2&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990033 size=4&gt;فصل دهم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990033 size=4&gt;××××××××××&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;صبح ساعت شش بود كه از خواب بيدارشدم.كمي خسته بودم. اما نازنين بايد به مدرسه ميرفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;با يك بوسه ، آرام نازنين رو از خواب بيدار كردم.چشماش رو كه باز كرد لبخندي روي لباش نشست. با همون لبخند گفت سلام عزيزم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم سلام نازنينم.بلند شو كه بايد بري مدرسه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;لباش رو جمع كرد وگفت : من ميخوام پيش تو باشم نميخوام برم سر كلاس.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;دستي به موهاش كشيدم ونوازشش كردم. و گفتم : تو كه ميدوني منم دوست دارم كنار تو باشم اما نبايد كاري بكنيم كه بابا اينا اين آزادي رو از ما بگيرن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;يكم دلخور شد اما پذيرفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;يه بوسه ديگه به لبهاش زدم وگفتم بلند شو خوشگلم... با ناز از جاش بلند شد با هم به طبقه پايين رفتيم ديگه ساعت شش ونيم بود، زن دايي يه ميز مفصل صبحانه چيده بود ،دايي ده دقيقه قبل از پايين آمدن ما رفته بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;صبحانه رو كه خورديم نازنين كارهاش رو كرد وآماده رفتن شديم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;با ماشين تا مدرسه راه زيادي نبود ، بنا براين به موقع به دبيرستان نازنين رسيديم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;اينبار بدون ترس و لرز ، ماشين رو كمي دورتر يه جاي مناسب پارك كردم و قدم زنان به طرف در مدرسه حركت كرديم ، نازنين با افتخار و محكم دست منو گرفته بود تو دستش و شونه به شونه من راه مي اومد. من زير چشمي ميديم كه هم مدرسه اي هاش دارن يواشكي مارو به هم نشون ميدن . اما به روي خودم نيآوردم كه متوجه اين ماجرا شدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;معاون مدرسه كه خانم خوشتيپ و فهميده اي بنظر ميرسيد و براي خوش آمد گويي وكنترل جلوي در مدرسه ايستاده بود وقتي رسيديم دم در خنده اي كرد وگفت : خب ....خب .... پس بالاخره ژوليت ،رومئو رو به دام انداخت. بعد رو نازنين كرد و گفت: بالاخره كار خودت رو كردي بلا.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;نازنين خنده مليحي كرد و همراه با كمي خجالت سلام كرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;خانم جهانشاهي دستش رو بطرفم دراز كرد و گفت سلام رمئو.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;دست دادم و گفتم ببخشيد بنده بايد عرض ادب ميكردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بشدت تعجب كرده بودم........ من را ميشناخت ، خيلي هم خوب ميشناخت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفت بالاخره بدستت آورد. گيج شده بودم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;متوجه شد و گفت : تو مدرسه كسي نيست شما رو نشناسه تا حالا دوبار آلبوم عكست اومده دفتر ، چند بار هم دفتر خاطرات اين عاشق دلخسته كه توي هيچ صفحه ايش كمتر از بيست بار اسمت تكرار نشده .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;احمد فلان.... احمد بيسار....... احمد اينكار رو كرد ........احمد اونكار رو كرد.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;خلاصه همه فكر و ذكر اين دختر ما شده بوديد حضرتعالي.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;شرمنده شدم . از اين همه عشق و از اين همه محبت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;خانم جهانشاهي رو به نازنين كرد وگفت خب چه خبر ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;نازنين آروم وبا غروري توام با حيا دستش رو بالا آورد و حلقه اش رو به خانم معاون نشون داد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;در حاليكه ميشد خوشحالي رو تو صورت خانم جهانشاهي خوند گفت : انشالله خوشبخت باشيد. بعد اضافه كرد پس امروز شيريني رو افتاديم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;دسپاچه گفتم حتما&quot;... حتما&quot; در همين موقع همكلاسي هاي نازنين دور ما حلقه زدند. از هر طرف سلام بود كه به طرف من سرازير شده بود.بگونه اي كه نميرسيدم پاسخ همه رو بدم هر كي يه چيزي ميگفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;جلوي در مدرسه حسابي شلوغ شده بود . من براي اينكه قائله بخواب به نا زنين گفتم تو با دوستات برو تو من ميرم يه كارتن شيريني بگيرم بيارم . با اين حساب ما بايد همه مدرسه رو شيريني بديم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;نازنين لبخندي زد و در اين لحظه توسط دوستاش كه مشتاق بودن هر چه زودتر ببين ماجرا به كجا رسيده . به داخل مدرسه كشيده شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;منم رفتم ده كيلو شيريني تر خريدم و به مدرسه برگشتم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتي رسيدم زنگ خورده بود و بچه ها به كلاس رفته بودند مستخدم مدرسه رو صدا زدم وگفتم از خانم جهانشاهي خواهش كنين يه لحظه بيان دم در.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;مستخدم رفت و بعد از چند لحظه برگشت وگفت خانم مدير گفتن شما تشريف ببرين داخل .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;ورود آقايان به داخل مدرسه ممنوع بود اما من به داخل دعوت شده بودم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;درحاليكه سنگيني جعبه هاي شيريني خسته ام كرده بود.به اتاق مدير مدرسه رسيديم معلمين هنوز سر كلاس نرفته بودند وبراي تبريك سال نو تو اتاق خانم مدير كه بعدا&quot; فهميدم خانم جنت نام دارند جمع شده بودند.با ورود من معلمين كه انگار ياد شيطنت هاي دوران جواني خودشان افتاده بودن شروع كردند دست زدند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;خيس عرق شده بودم راستش دنبال يه راه گريز ميگشتم كه از اون مهلكه خودم رو خارج كنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;تازه فهميدم رسواي خاص و عام بودم و خودم خبر نداشتم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;يكي از معلم ها كه مشخص بود معلم ادبيات نازنينه با من دست داد و سلام وعليك كرد و گفت: اگر بيرون از اين مجلس هم شما رو ميديم باز ميشناختمتون اونقدر كه نازنين شمارو توي قصه هايي كه برام بعنوان تكليف مياورد دقيق تشريح كرده بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;نميدونستم چي بگم......مونده بودم.......با لاخره معلم ها سر كلاسها رفتند و من و خانم جنت و خانم جهانشاهي تو دفتر تنها مونديم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;خانم جهانشاهي رو به من كرد و گفت: قبل از هر چيز بهتون تبريك ميگم . شما بهترين ،خوش اخلاق ترين و مهربانترين شاگرد من رو به همسري گرفتين &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;تشكر كردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;ادامه داد : حتما تعجب كردين چطور اينقدر شما براي كادر و بچه هاي مدرسه ما آشنا هستين.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;مو دبانه با سر اين جمله اونو تاييد ميكردم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;خانم جنت ادامه داد نازنين دانش آموز منظم ومرتبي بود تا اينكه اواسط سال گذشته تحصيلي دچار يه افسردگي شد و ما نفهميديم چشه تا يه روز در حاليكه مشغول تماشاي يه آلبوم عكس سر كلاس بود ، توسط معلم به دفتر اعزام شد. اون آلبوم ، آلبوم عكساي شما بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;من با نازنين خيلي صحبت كردم تا سر درد دلش باز شد و گفت كه عاشق شما شده .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;خيلي از شما تعريف ميكرد. بهش گفتم اين مطلب رو با خانواده ات در ميون بزار اما بشدت مخالفت كرد ظاهرا&quot; دلش نمي خواست تا شما هم به اون ابراز علاقه نكردين اين مطلب تو خانواده اش مطرح بشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;من خيلي باهاش صحبت كردم هرراهنمايي كه به ذهنم ميرسيد به او دادم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;اما روز بروز اون افسرده تر و غمگين تر ميشد. تا اينكه ديدم ديگه تامل جايز نيست . يه روز بعد ازطهر در ساعت تعطيلي مدرسه بدون اينكه او مطلع بشه پدرش را به مدرسه دعوت كردم و كل ماجرا را برايش شرح دادم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;ايشون با توجه به علاقه شديدي كه به نازنين داشت ، گفت : من هم متوجه افسردگي او شده بودم اما هر چه كردم نتوانستم دليل آن را بيابم. وبعد اضافه كرد . من ميون همه خواهر وبرادرزاده هايم احمد را بيش از همه دوست دارم ، جواني فعال وشايسته است اما تا زماني كه خود احمد احساسي متقابل نسبت به نازنين پيدا نكرده هيچكاري از دست هيچكس بر نمي آيد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;خانم جنت بعد از گفتن اين مسئله اضافه كرد . در اين مورد خواهش ميكنم به پدر نازنين نگوييد كه من شمارو در جريان مطلع بودن ايشون از عشق نازنين گذاشتم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;من خوشحالم...نه من همه كساني كه توي اين دبيرستان هستند از كادر مدرسه گرفته تا دانش آموزان خوشحالند به خاطر نازنين.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;اما چند تا خواهش دارم .حالا كه به سلامتي اين ماجرا ختم بخير شد و با هم نامزد شدين. بايد رعايت يك سري مقرارت اداري مارو هم بكنين تا خداي نكرده باعث سوء استفاده ديگران نشه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;نازنين بايدهر روز به موقع به مدرسه بياد و راس ساعتي كه مدرسه تعطيل ميشه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;از مدرسه خارج بشه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;هرگونه غيبت از مدرسه بايد با اطلاع از طرف پدر و يا مادر نازنين همراه باشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;و شما هم با اينكه همه مدرسه شمارو ميشناسند بايد از مراجعه مجددبه مدرسه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;خود داري كنيد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بردن و آوردن نازنين هم بعد از خروج از مدرسه ، نبايد باعث ايجاد مسئله اي بشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;و بالا خره اينكه نازنين بايد سرو ساماني به وضع درساش كه مدتي است چنگي بدل نميزنه بده البته باكمك شما&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#993300 size=4&gt;پايان فصل دهم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Nov 2005 20:18:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasnasitopoli&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>nasnasitopoli</dc:creator>
<guid>http://nasnasitopoli.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قصه عشق فصل نهم (بهترين سيزده بدر عمر ما) </title>
<link>http://nasnasitopoli.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=2&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990000 size=4&gt;فصل نهم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990000 size=4&gt;××××××××××&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;شب دير وقت خوابيديم اونم توي يك اتاق.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;نزديكهاي ساعت يك ونيم بعد از ظهر بود كه نسرين اومد مارو صدا كرد وگفت:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بابا گفت بسته هرچي خوابيدين ، بلندشين بياين نهار يخ كرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;من تو رختخواب نشستم و يك كمي چشمام رو ماليدم . يه نگاهي به بغل دستم كردم ديدم نازنين بغل دستم دراز كشيده تازه ياد ماجراهاي ديشب افتادم. پس خواب نديده بودم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;يه جور گيجي هنوز اذيتم ميكرد.اما ديگه باور كرده بودم منو نازنين ديشب رسما&quot; نامزد شده بوديم .ديگه چيزي از خدا نمي خواستم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;به نسرين گفتم تو برو من نازنين رو بيدار ميكنم و با هم تا يك ربع ديگه ميايم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;نسرين در حاليكه از در ويلا خارج ميشد گفت: خوب به مراد دلتون رسيدين ها.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;متكا رو برداشتم وبه شوخي به طرفش پرت كردم اما اون زودتر از در ويلا خارج شد و در رو بست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;متكا به در خورد و همونجا افتاد پشت در.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;به طرف نازي برگشتم و درحاليكه موهاش رو نوازش ميكردم.بوسه اي از گونه اش كردم و گفتم: نازنين من .....،عشق من ......،عمر من .......,زندگي من....., همسر من......, يعني تو خوابي ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;از جا پريد وگفت نه عزيزم دلم ميخواستم اين قشنگ ترين حرفاي دنيا رو از زبون تو محبوبم ....روحم....، عشقم ....زندگيم.......همسرم بشنوم. امروز بهترين روز عمرمنه.....دلم ميخواد تا قيام قيامت بشينم همين جا وصدات رو بشنوم ......دلم ميخواد تا دنيا دنياست سرم رو روي زانوهات بذارم و تو با موهام بازي كني.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;ميدوني يكسال ونيم منتظر چنين روزي بودم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;و خودش رو توي بغلم انداخت و سرش رو چسبوند به قلب من.......بعد از لحظه اي سرش بلند كرد وگفت : احمد به من قول بده تا ابد مال من باشي فقط مال من.......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم بهت قول ميدم .....قول ميدم مرد ومردونه.......بغض دوباره گلوي جفتمون رو گرفته بود البته اينبار از شادي نه از غم وغصه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد از دقايقي باتوجه به فرمان رسيده دست وپامون رو جمع كرديم وپس از شستن دست وصورت به ويلاي دايي نصرالله رفتيم. نهار رو كشيده بودند و داشتن سفره رو ميچيندند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بابا از اون كله سفره دستي تكون داد وگفت: بيا كه معلوم مادر زنت خيلي دوستت داره درست سر سفره رسيدين.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;با اينكه اصلا&quot; خجالتي نبودم نمي دونم چرا يكم خجالت كشيدم سرم انداختم پايين وهيچي نگفتم فقط لبخندي زدم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;در همين حال مامان با يه سيني ماهي سفيد سرخ شده از راه رسيدو گفت چيكار داري پسرم رو .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;حسوديت ميشه خودت مادر زن نداري ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد سيني ماهي رو داد دست من و گفت: مادر بره قد وبالاي پسرم رو كه دوماد شده......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بيشتر خجالت كشيدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بابا در جواب مامان با خنده گفت: ماكه انداختيم رفت . اما سوسكه رو ديوار راه ميرفت مامانش ميگفت قربون دست وپاي بلوريت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;در اين لحظه اتفاقي افتاد كه اصلا&quot; فكرشو نميكردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;يدفعه نازنين حرف بابا رو قطع كرد و گفت : باباجون اصلا&quot; هم اينطور نيست نميدونين چه جواهري رو از دستتون در آوردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;يه لحظه هم سكوت كردند و بلافاصله همه شروع كردند به دست زدن براي نازنين.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;باباهم كه اصلا&quot; انتظار اين دفاع جانانه رو نداشت دستاشو برد بالا و بلند شد وبطرف نازنين رفت ودر حاليكه صورت نازنين رو ميبوسيد، گفت: شاه دوماد فعلا&quot; كه دور ، دور شماست &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;مامانت كم بود يه مير غضب ديگه به طرفدارات اضافه شد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;يه بابا هم دشت اولي به ما چسبوند كه زبون بند مون كرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;همه زدند زير خنده و با اعلام تسليم شدن بابا ماجرا ختم بخير شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;و مشغول اولين ناهار مشترك رسمي مون شديم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;نهار كه تموم شد ديديم از بيرون سرو صداي بچه ها بلنده و مارو صدا ميكنن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بابا گفت: بلندشين برين پي كار خودتون . هم دندوناتون اومدن دنبالتون حالا نوبت اوناس كه يه كمي سربسرتون بذارن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;من ونازنين بلند شديم وبا هم از در رفتيم بيرون.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;تا به ايوان ويلا رسيديم.بچه ها شور كردن سوت زدن و جيغ كشيدن و خلاصه سرو صدا راه انداختن .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;يه چيزي بهشون گفتم و اضافه كردم مگه شما آدم نديدين.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;منوچهر گفت: قربان بايد بفرمايي مگه شما تا حالا دوماد نديدين.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم چه فرقي ميكنه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;داريوش گفت : به........ فرق ميكنه ..... خيلي هم فرق ميكنه.......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم : مثلا&quot; چه فرقي؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;سهراب گفـت :مثلا&quot; آدم ميتونه داماد بشه .....اما دوماد چي ؟..... ديگه آدم بشو نيست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;سرتون رو درد نيارم دو سه ساعتي من ونازنين رو دست انداختن. وكلي خنديدند.بعد هم همه با هم به كنار دريا رفتيم وبا انداختن سبزها توي دريا سيزدهمون رو بدر كرديم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;ساعت حدود هفت بعد از ظهر بود كه قرار شد كم كم راه بيافتيم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;داشتم اين پا اون پا ميكردم.كه دايي رو به بابا كرد وگفت: نصرت خان با اجازه شما وخواهرم احمد امشب وفردا شب مال ماست نازين رو مياره و شب خونه ما ميمونه.فردا بعد از ظهرم ميخوام با جفتشون شرط وشروطم در ميون بذارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بنابراين فردا شب هم اونجا هستند اما پس فردا شب هر دوشون براي دست بوس ميان خونه شما.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بابا گفت ما ريش و قيچي رو سپرديم دست شما .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;شما يه پسر ماهم يه دختر به بچه هامون اضافه شدن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;دايي بعد از تمام شدن حرف بابا رو به من كرد وگفت : همونجور كه اومدي بر ميگردي اگه يه مو از سر اين دردونه من كم بشه حسابت با كرام الكاتبينه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;من چشمي بلند بالا گفتم و بعد از خداحافظي از همه فاميل وتشكر از زحماتي كه كشيده بودند.با نازنين سوار ماشين شديم و آرام به طرف تهران حركت كرديم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;به اين ترتيب يكماه دلهره وتشويش به پايان رسيدودوران خوشي وسرمستي ما آغاز شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;اما ته دلم يه دلشوره اي داشتم كه رنجم ميداد.اما نميدونستم اون چيه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990000 size=4&gt;پايان فصل نهم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Nov 2005 07:23:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasnasitopoli&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>nasnasitopoli</dc:creator>
<guid>http://nasnasitopoli.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخر دنیا همین جاست</title>
<link>http://nasnasitopoli.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Courier New (Arabic)&quot; size=2&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3&gt;فصل هشتم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3&gt;××××××××××&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بالاخره اون سكوت سنگين توسط دايي شكسته شد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;شمرده و آرام . اما با صداي بلند شروع كرد. خب همه ميدونين چرا امروز اينجا جمع شديم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;و بعد با طعنه ادامه داد.ما اينجا جمع شديم كه تكليف اين شازده پسر و اين گل دختر رو روشن بكنيم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;همه شما ميدونين من چقدر نازنين رو دوست دارم.همتون ميدونين من احمد رو اگر نگم بيشتر از اميرم اندازه اميرم دوست دارم. اما اونا كاري كردن كه من امروز ناچارم اونهارو تنبيه كنم. اونهم يه تنبيه بسيار سخت .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;اونها بايد بدونن كه هر عملي يه عكس العمل و هر كاري يه تبعاتي داره. و انسان شجاع اونه كه پاي مكافات عملش بايسته.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;من با اجازه بزرگتر ها بخصوص خان داداش كه بزرگ فاميل ما هستند. مجازاتي رو براي كاري كه اين دو مرتكب شدن در نظر گرفتم وشما فاميل همه از كوچك وبزرگ فرقي نمي كند بعنوان هيت منصفه بايد اين مجازات رو يا تاييد ويا رد كنيد . من تصميم نهايي را بعهده همه فاميل ميگذارم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;سكوت حضار نشون ميداد كه منتظر شنيدن بقيه حرفهاي دايي هستند.به همين دليل دايي ادامه داد : حتما تا حالا همه از ماجراي اصفر طواف و آقا سيد كمال با خبر شدين من تصميم گرفتم همون بلايي سر اين جناب احمد خان بيارم كه آقا سيد كمال سر اصغر طواف در آورد. از گوشه وكنار سرو صدا بلند شد. يكي ميگفت :نه گناه دارند نكنين اينكارو با هاشون .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;يكي ديگه مي گفت : اتفاقا&quot; بايد چنين بلايي سرشون بياد تا درس عبرت بشه ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;خلاصه برعكس دقايقي پيش كه صدا از كسي درنمي اومد.حسابي شلوغ شد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بالاخره بادستور خان دايي كه بزرگتر فاميل بود همه سكوت كردند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;من يواشكي دست نازنين رو تو دستم گرفتم يخ كرده بود ، درست عين خودم .و منتظر نتيجه شديم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;خان دايي ادامه داد : براي روشن شدن نتيجه راي گيري ميكنيم سه نوع راي ميتونين بدين با نظر نصرالله خان موافقيد ، مخالفيد و يا نظري نداريد. واضافه كرد من سوال ميكنم وشما با بلند كردن دست راي ميديد. از مخالفين شروع مي كنيم.كساني كه مخالف اين مجازات هستند دستشون را بالا ببرن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد از چند لحظه اعلام كرد هيچ مخالفي وجود نداره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;باخودم گفتم يعني بابا و مامان هم با اين مجازات كه من هنوز نميدونستم چيه مخالف نيستند.مو به تنم سيخ شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;ممتنعين دستشون رو بلند كنن.........بعد از لحظه اي اعلام كرد هشت نفر ...........خب ظاهرا&quot; تكليف روشن است. اما براي اينكه جاي هيچ شك وشبهه اي باقي نمونه كساني كه با اين مجازات موافقند دستشون رو ببرن بالا.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;و اضافه كرد با اكثريت آرا تصويب شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;دايي نصرالله دوباره كلام رو به دست گرفت وگفت : خب با اجازه همه بخصوص نصرت خان وخواهرم و همه بزرگترها مراسم مجازات رو شروع ميكنيم وبعد ادامه داد: بچه ها بيارين او اسباب مجازات رو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;همه شروع كردن به كف زدن وخوشحالي كردن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;گيج شده بودم يعني اينقدر خوشحال شده بودن از مجازات ما كه اينجوري هلهله ميكردندو بعد از دقايقي دايي دستور داد چشمان ما را باز كنند تا با چشمان باز مجازات در مورد ما اجرا بشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;چشمان مارو باز كردن .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;چند لحظه اي طول كشيد تا چشمام به نور محيط عادت كنه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتي چشمام به محيط عادت كرد داشتم پس ميافتادم. خداي من اينجا چه خبره ؟بلافاصله برگشتم كه ببينم نازنين در چه وضعيه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;اشك چشمام رو پر كرد نميتونستم صحنه اي رو كه ميديدم.باور كنم. همه دست ميزدند وميخنديدند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;مادر در حاليكه روبروم واسه بود داشت آروم آروم گريه ميكرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;دوباره برگشتم و نازنين رو نگاه كردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;يه لباس حرير سپيد تنش بود و يه تاج با سنگهاي در خشان روي سرش خيلي زيبا تر از گذشته مثل فرشته ها شده بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;دايي كه ديگه اشگ اونم در اومده بود گفت : ما همه فاميل به اتفاق آرا شما رو از اين لحظه نامزد اعلام ميكنيم. البته شرايطي هست كه احمد ونازنين بايد بپذيرند. وگرنه .....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;من ونازي در حاليكه بشدت گريه ميكرديم همصدا گفتيم هرچه باشه ميپذيريم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;مامان حلقه اي رو از توكيفش در آورد و به من داد و گفت اينو دست عروسم كن. چنان اين جمله رو با لذت به زبون آوردكه نميتونم وصفش كنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;زندايي هم يه حلقه به نازنين دادتا دست من كنه.صداي آهنگ مبارك باد فضاي ويلا رو پر كرده بود. همه ميزدند وميرقصيدند ومن نا باورانه دست نازنين رو محكم تو دستم گرفته بودم.در همين زمان سرو كله داريوش پيداشد.در حاليكه مسخره بازي در مياورد و ميخنديد . ناگهان يه چك زد تو گوش من.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;جا خوردم . در حاليكه بازم داشت ميخنديد گفت: ديدم گيجي گفتم بزنم كه ببيني خواب نيستي داداش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;خنده ام گرفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;كيك بزرگ سه طبقه اي رو آوردند و من ونازنين اونو بريديم نمي دونستم چي بايد بگم و چيكار بايد بكنم .به اشاره مامان من ونازنين رفتيم تا دست دايي رو ببوسيم كه اون نگذاشت و صورت هر دوي ما رو بوسيد وگفت انشالله خوشبخت باشيد به طرف مامان نازنين وبعد بابا ومامان من رفتيم وهمون صحنه تكرار شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد از نيم ساعت پيرمرد پير زنها براي استراحت به ويلاها رفتند وفقط جونا موندن وبساط رقص راه افتاد من و نازنين هم كه از بزرگترها خجالت ميكشيديم فرصت كرديم همديگر رو بغل كنيم و ببوسيم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;تا ساعت پنج صبح بچه ها هر آهنگي كه گذاشتن ما باهاش تانگو رقصيديم.اصلا&quot; دلمون نميخواست ديگه لحظه اي از هم جدا بشيم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;ما ديگه نامزد بوديم تو آسمونا سير مي كرديم تو ابرا نميدونم.من فرشته ام رو بغل كرده بودم اون منو و اين مهمترين چيزي بود كه توي اون لحظه برام مهم بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#990000 size=4&gt;
&lt;P align=center&gt;پايان فصل هشتم&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Nov 2005 11:30:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasnasitopoli&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>nasnasitopoli</dc:creator>
<guid>http://nasnasitopoli.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بچه ها برام دعا کنید </title>
<link>http://nasnasitopoli.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Courier New (Arabic)&quot; size=2&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#993333 size=4&gt;فصل هفتم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#993333 size=4&gt;***********&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;نميدونستيم چه خوابي برامون ديدن .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;كنار ساحل در حاليكه دست نازنين توي دستم بود قدم ميزديم سكوت بين ما حاكم مطلق بود . گاهي مي نشستيم وتو چشماي هم نگاه ميكرديم وچشمامون پر اشك ميشد. اما انگار لبهامونو به هم دوخته بودن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;حدود ساعت دو بود كه نسترن خواهر كوچيكه نازنين با يه سيني غذا به سراغ ما اومد و گفت : بابا گفته بايد تا ته اش رو بخورين و حق ندارين چيزي از اين غذا رو برگردونين.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;ميخواستن زجر كشمون كنن. ميدونستن توي اون لحظات حتي فرو دادن يك لقمه غذا هم از گلوهايي كه كيپ بغض مشكل چه برسه به اون همه غذا.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;تصميم گرفتم همه غذا هارو بعد از رفتن نسترن سر به نيست كنم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;اما نسترن گفت : من بايد واسم تا شما همه غذا هارو بخورين و ظرفها ببرم وبه بابا گزارش بدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;گير داده بودن ، اونم سه پيچه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;فرياد زدم نمي خوام بخورم . اصلا&quot; ميخوام اونقدر غذا نخورم تا بميرم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;نازنين دستش رو جلوي دهنم گرفت كه ديگه ادامه ندم.بعد كمي از خورشت ها رو روي برنج ريخت و قاشق رو پر كرد وجلوي دهن من آورد و گفت : بخور عزيزم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بي اختيار دهنم رو باز كردم. واون غذا رو توي دهنم گذاشت و قاشق دوم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;منم قاشقم رو پر كردم ودهان اون گذاشتم.يكمرتبه اشتهايي پيدا كردم به وسعت همه گرسنگي هاي تاريخ بشر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;هيچ چي توي ظرف باقي نمونده بود. نسترن در حاليكه ظرفها رو براي بردن دسته ميكرد گفت : خوب شد اشتها نداشتين وگرنه منو هم با غذا ميخوردين.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;من و نازنين بعد دو روز بي اختيار لحظه اي لبهامون به خند ه باز شد و فراموش كرديم كه در چه وضعيتي هستيم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;نسترن موقع رفتن گفت : راستي بابا گفت تا قبل از غروب آفتاب حق ندارين به ويلا بر گردين و هر موقع وقت برگشتن تون برسه ميان دنبالتون.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;اين هم خوب بود وهم بد .خوب بود كه ما بازهم چند ساعتي بيشتر براي با هم بودن زمان داشتيم و بد بود به اين دليل كه داشتن تدارك سنگيني براي تنبيه ما ميديدن. تصميم گرفتم ديگه به آنچه كه قرار بود به سرمان بياورند فكر نكنم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;دست نا زنين رو گرفتم وبه يه منطقه دنج كه فقط خودم بلد بودم رفتيم وتا غروب با هم درد دل كرديم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;با فرو رفتن خورشيد تو دل آبهاي درياي خزر به نزديك ويلا برگشتيم كه مجريان حكم براحتي بتوانند ما را پيدا كنند ديگه آسمون كاملا&quot; تاريك شده بود كه بچه ها از راه رسيدن هيچكدوم مثل سابق نبودند. خيلي خشگ گفتند: وقتش رسيده .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;داريوش وچهارنفر ديگه به سمت من و امير و نسرين به طرف نازنين رفتند.اول دستهاي من رو از پشت محكم بستند و بعد يه كيسه سياه رو سرم كشيدند .هيچ جا رو نمي تونستم ببينم. راستش ترسيدم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;اينكار خيلي غير عادي بود واصلا منتظر چنين برخوردي نبودم با نازنين هم همين كار رو كردن. زماني كه داريوش داشت دستاي منو مي بست آهسته بهش گفتم : خيلي نامردي .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;يه خنده مصنوعي كرد وگفت : ميدونم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;ما رو با چشم ودست بسته به ويلا بردن وفقط زماني چشماي منو باز كردن كه توي ويلاي خودمون بوديم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;مادرم روبروم واساده بود و اشك تو چشماش حلقه زده بود &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفت: مادر چه كردي با خودت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;وبعد ادامه داد: برو فعلا&quot; يه دوش بگير &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;راستش كمي ترسم بيشتر شد. اگر اندكي شك داشتم واميدوار بودم همه اينكار ها براي ترساندن ما وذهره چشم گرفتن از بقيه جوناي فاميله، با اين حرف مادرم به اين نتيجه رسيدم مسئله خيلي جديست. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;يه لحظه با خودم گفتم : كاشكي با نازنين فرار ميكرديم....و به خودم لعنت فرستادم كه چرا اينكار رو نكردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;اما ديگه راه پس و پيش نداشتم وبايد خودم ونازنين رو به دست پر قدرت تقديرو سرنوشت مي سپردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;به حمام رفتم و دوش گرفتم بعد ماما ن يه دست كت شلوار مشكي نو به هم داد و گفت به دستور دايي جان بايد اين لباس رو بپوشي شبيه لباس دامادي بود يه مرتبه فهميدم چه نقشه اي برايم كشيده اند ميخواهند من را به شكل دامادها در آورده و مورد تمسخر و مضحكه قرار بدهند يا حداقل اين قسمتي از نقشه شوم فاميل براي من بود . بي اختيار ياد شيخ صنعان افتادم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;به خودم گفتم لذت عاشقي به رسوا شدن به خاطر دلدار و معشوقه بذار منم اثبات كنم چقدر عاشقم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;لباس رو از مامان گرفتم و به اتاقم رفتم و اونو پوشيدم ديدم يه پاپيون مشكي جيرهم توي جيب كتم هست . اون رو هم به گردنم بستم. وآماده مجازات شدم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;با خودم گفتم از دايي خواهش ميكنم به جاي نازنين نيز من رو مجازات كنه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;از اتاق خارج شدم و روبروي مادرم ايستادم.مامان يه نگاهي به سرتا پاي من كرد وبي اختيار اشك از چشماش جاري شد. من رو بغل كرد وبدون اينكه حرفي بزنه گونه من رو بوسيد .....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;چند دقيقه اي دوباره سر تا پاي منو نگاه كردو در حاليكه اشگهاشو پاك ميكرد در ويلا رو باز كرد وبا صدايي لرزون گفت متهمتون آماده است . بجه ها داخل ويلا شدن ودوباره چشمهاي من را بستند. ومن رو به طرف محوطه وسط ويلا بردند. سكوت كامل همه جا رو فرا گرفته بود كوچكترين صدايي به گوش نمي رسيد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد از مدت كوتاهي من رو روي يه صندلي نشوندن . وگفتن تا اجازه داده نشده حق برداشتن چشم بند را نداري چند لحظه بعد بوي نازنين رو احساس كردم بله اون رو هم آوردند وكنار من نشوندن.به هردو ما تذكر داده شد كه از اين&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;لحظه حق هيچ گونه گفتگو با هم رو نداريم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;آرامش وحشتناكي بر همه جا مستولي شده بود. واين باعث شده بود گلوم خشك بشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990066 size=4&gt;پايان فصل هفتم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Nov 2005 11:56:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasnasitopoli&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>nasnasitopoli</dc:creator>
<guid>http://nasnasitopoli.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همتون بی معرفتین</title>
<link>http://nasnasitopoli.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Courier New (Arabic)&quot; size=2&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#993333 size=4&gt;فصل ششم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#993333 size=4&gt;××××××××××&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بدون اينكه پاسخي بشنويم در باز شد. از توي اف اف صداي دعوا ومرافعه شنيده ميشد . دلم هري ريخت پايين، &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگران نازنين بودم. نه خودم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;مامان وبابا نگاهي به هم كردن و مامان فوري در و هل داد و وارد خونه شد بابا هم پشت سرش در همين موقع زن دايي به پيشواز اومد وپس از سلام واحوالپرسي ما رو به طرف اتاق پذيرايي راهنايي كرد. مامان خيلي با احتياط پرسيد خان داداش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;نيست ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;زن دايي در حاليكه نگراني رو ميشد توي چهره اش ديد . گفت چرا الان مياد .بالاست تو اتاق نازنينه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;رنگ وروي مامان هم از شنيدن اين حرف پريد برامون مسجل شد كه......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;در همين زمان دايي از در وارد شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;همه به احترام از جامون بلند شديم و سلام كرديم . دايي جواب سلام همه رو داد.اما وقتي از كنار من عبور ميكرد زير لب گفت : خوشم باشه كه اينطور.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;اينبار برق سه فاز بود كه از گوشم پريد برام مسجل شد كه اگه امروز سالم از خونه دايي اينا پام بزارم بيرون خوش شانس ترين مرد عالمم. از ترس آب دهنم و قورت دادم و گفتم دايي جون ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;با صداي بلند گفت : ساكت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;ديگه اشهدم رو خوندم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;دايي به طرف بابا رفت و در گوش اون يه چيزي گفت و بابا يه نيگاهي به من كرد و آهسته سرش رو چند بار تكون داد .به اين معني كه هيچ كاري از اون بر نمي آد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;دايي جون از بابا هفده سال بزرگتر بود.وگذشته از سن بيشتر بسيار مورد احترام بابا بود.البته در خيلي از كارها از بابا مشورت ميگرفت و بابا هم متقابلا&quot; براي انجام كارهاي مهمش حتما از دايي جون صلاح و مشورت ميكرد زماني كه بابا اعلام عقب نشيني كرد. وا رفتم كور سو اميدي كه به طرفداري بابا داشتم به خاموشي گراييد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;چه سرنوشتي در انتظار ما بود من ونازنين . اين فكر داشت ديوونم ميكرد. كه دايي شروع كرد به حرف زدن .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;رو به بابا كرد وگفت : نصرت خان تو ماجراي اصفر طواف رو نبايد ديده باشي ، چون مربوط به پنجاه سال پيشه. اما حتما&quot; باباخدا بيامرزت برات تعريف كرده كه آقا سيد كمال چه بلايي سرش آورد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بابا گفت: آره &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفت ميخوام همون بلا رو من سر پسرت بيارم،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بابا مثه ترقه از جاش پريد و گفت : نه.....نصرالله خان خدارو خوش نمياد جوونه ....حالا يه غلطي كرده شما بايد گذشت كني .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;سرم گيج رفت . ديگه صدايي نميشنيدم .با اينكه نميدونستم . اصغر تواف كي بوده و آقا سيد كمال چه بلايي سرش اورده . فهميدم كه مجازات سختي برام در نظر گرفته شده كه بابام اينجور ناچار به عز و التماس پيش دايي شده .و ميدونستم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;ديگه حتي بابا قادر به تغيير عقيده دايي جان نيست .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;عين يه بره كه توي مسلخ گير كرده و هيچ راه فراي هم نداره خودم رو به دست سرنوشتي سپردم كه ازش بي اطلاع بودم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد از اثر نبخشيدن التماس هاي مامان . بابا پرسيد كي ميخواهيد تنبيه رو انجام بدين.دايي گفت شب سيزده بدر در ويلاي محمود آباد و در حضور تمامي فاميل.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بابا باز شهامت بخرج داد وگفت : نصرت خان حداقل در اين مورد روي منو زمين نياندازين واجازه بدين اين تنبيه خصوصي انجام بشه.دايي گفت معاذالله . همه كساني كه از اين ماجرا باخبر شدن بايد در مراسم تنبيه حضور داشته باشند. وبعد سوال كرد كي نفهميده .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بابا سرش رو پايين انداخت و گفت : فقط خواجه حافظ.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;دايي گفت : پس تمام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;اين شازده پسر هم ديگه حق نداره تا صبح روز دوازدهم فروردين با نازنين هيچگونه تماسي داشته باشه .روز دوازده مرد ومردونه براي وداع آخر ساعت چهار صبح مياد نازنين رو بر ميداره وبه شمال ميره تا ما هم خودمون رو به اونجا برسونيم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;.اين اجازه رو ميدم كه آخرين وداع رو با هم داشته باشن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;راستش بعد از ساعتي ترس والتهاب اين يه جمله دايي خوشحالم كرد چون فرصتي بدست آورده بودم كه چند ساعتي دوباره با نازنين تنها باشم هرچند براي وداع.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;در حاليكه توي اين افكار غوطه ميخوردم دايي با نوك عصايي كه در دست داشت اروم به زانوي من زد و گفت : به شرط اينكه كه قول مردانه بده اينكه نازنين رو صحيح و سالم توي ويلا تحويل بده و يه وقت كار احمقانه اي انجام نده. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;فوري گفتم دايي جون قول ميدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;دايي گفت : خب زبونت دوباره كار افتاد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;سرم و از خجالت پايين انداختم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بد از دقايقي از خونه دايي اينها بدون اينكه لحظه اي بتونم نازنينم رو ببينم خارج شديم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;يازدهم فروردين سال ???? يكي از تلخ ترين روزهاي زندگي من بود انگار نميخواست تموم بشه. تا شب وتا ساعت سه صبح كه از خونه براي رفتن به خونه دايي خارج شدم صد بار جونم به لبم رسيد. موقع حركت مامان هزار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بار بهم سفارش كرد . مواظب خودم باشم . آروم رانندگي بكنم. و حواسم به جاده باشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;ساعت سه وربع رسيدم دم خونه دايي اينا هم خيابونها خلوت بود وهم من ديوانه وار رانندگي كردم. خيلي زود رسيده بودم.دايي هم بسيار مقرارتي بود بخصوص الان كه مورد خشم وغضب هم واقع شده بودم بايد مراقب ميبودم كه دسته گل جديدي آب ندم . واسه همين توي ماشين نشستم و به حرفهايي كه بايد به نازنين بزنم فكر ميكردم. راستش حتي به اين فكر كردم كه با هم فرار كنيم عين فيلمها و داستانهاي عاشقانه . اما بعد به اين نتيجه رسيدم كه با توجه به اخلاق دايي جان اين كار فقط مسئله رو بغرنج تر ميكنه . باز حالا اين شانس رو داشتيم كه با پا در مياني دايي هاي ديگه مخصوصا دايي بزرگم مورد عفو و گذشت قرار بگيريم وحتي شايد ......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;تو همين افكار بودم كه ديدم در خونه دايي اينا باز شد ونازنين از خونه خارج شد دايي هم پشت سرش بيرون اومد.وقتي به ماشين رسيدند نازنين بدستور دايي در ماشين رو باز كرد و رو صندلي نشست. دايي سرش رو تو ماشين آورد و&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفت : فقط قولت يادت نره. مرد و وقولش . در حاليكه زبونم بند اومده بود يه چشمي گفتم ودايي در و بست واجازه حركت داد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;آروم حركت كردم.از توي آينه ديدم تا از كوچه خارج نشديم دايي وارد خونه نشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;سكوتي سنگين بين من ونازنين حاكم شده بود وفقط وقتي اين سكوت شكسته شد كه پاسگاه پليس راه جاجرود رو پشت سر گذاشتيم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بغض نازنين تركيد و شروع كرد آروم آروم گريه كردن.آسمون ديگه روشن شده بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;كنار يه رستوران نگه داشتم و پياده شديم . نهر آب خنكي كه محصول ذوب شدن برفها بود از جلوي رستوران ميگذشت مشتي از اين آب رو به صورت نازنين زدم وصورتش رو از اشك پاك كردم بعد آبي به صورت خودم زدم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;اشتها نداشتيم هيچ كدوم فقط دوتا چايي خورديم و دوباره راه افتاديم.از نازنين پرسيدم. دايي خيلي اذيتت كرد ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;نازنين گفت : نه اصلا&quot; كاري با هام نداشت .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم : ولي پريروز كه ما اومديم صداي داد و فرياد مي اومد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;كمي فكر كرد و گفت : اون صداي تلويزيون بود. خوشحال شدم.كه نازنيم مورد خشم واقع نشده &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;نازنين گفت : بابا تنبيه مارو گذاشت جلوي جمع انجام بده.وحتما اينكار رو انجام خواهد داد. بابا هر حرفي بزنه حتما&quot; عمل ميكنه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;جوري اين جمله رو با ترس ادا كرد كه آرامش نسبي كه پيدا كرده بودم دوباره به هراس از تنبيهي كه بزودي زمانش فرا ميرسيد بدل گشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;ساعت حدود هشت و نيم بود كه به مجموعه ويلاهاي خانوادگيمون در محمود آباد رسيديم و اين يه ركورد بود براي من جهار ساعت ونيم . درحاليكه پيش ازاين من هرگز ركوردي بيشتر از سه ساعت وبيست دقيقه بيشتر براي رسيدن به ويلا نداشتم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;خودم خنده ام گرفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;ماشين را جلوي ويلاي خودمون پارك كردم و به اتفاق نازنين به كنار ساحل رفتيم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و ساعات باقي مانده به تنبيه را به آخرين نجواهاي عاشقانه پرداختيم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#993366 size=4&gt;
&lt;P align=center&gt;پايان فصل ششم.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Nov 2005 20:20:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasnasitopoli&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>nasnasitopoli</dc:creator>
<guid>http://nasnasitopoli.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تله براى آلت تناسلى مردان تجاوزگر در سوئد</title>
<link>http://nasnasitopoli.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=3&gt;رفتی سوئد مواظب چیزت باش&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مردانى كه در كشور سوئد به زنان تجاوز جنسى مى&amp;nbsp;كنند به زودى از عمل وحشيانه خود دست خواهند كشيد و يا با آلت تناسلى تكه&amp;nbsp;تكه شده مجبور به مراجعه به مراكز پزشكى خواهند شد. اين سلاح جديد كه در سوئد جلب توجه بسيار كرده است توسط سونت اهلرز يك بانوى ۵۷ ساله پزشك و تبعه آفريقاى جنوبى طراحى و به تمام زنان سوئد هديه شده است. دكتر «اهلرز» نام اختراع خود را «ريپكس» نهاده است. اين دستگاه نه تنها جلوى تجاوز به زنان را مى&amp;nbsp;گيرد و مردان تجاوزگر را مورد مجازاتى دردناك قرار مى&amp;nbsp;دهد بلكه همچنين از ابتلاى احتمالى استفاده كننده از آن به ويروس اچ. آى. وى و ديگر بيمارى&amp;nbsp;هاى مقاربتى در صورت وقوع يك تجاوز نيز محافظت مى&amp;nbsp;كند. بانوانى كه مايل به استفاده از ريپكس هستند دستگاهى لوله&amp;nbsp;اى شكل را در داخل مهبل خود نصب مى&amp;nbsp;كنند. اين دستگاه لوله&amp;nbsp;اى شكل در بيرون از ماده&amp;nbsp;اى لاستيكى و انعطاف&amp;nbsp;پذير ساخته شده است كه صدمه&amp;nbsp;اى به بدن زن وارد نكرده و استفاده از آن براى زنان ناخوشايند نخواهد بود. &lt;BR&gt;به گفته خانم دكتر اهلرز بسيارى از زنان سوئدى به صورت آزمايشى از آن استفاده كرده و آسايش آن را تأييد مى&amp;nbsp;كنند، همچنان اثر منهدم كننده ريپكس بر روى ماكت&amp;nbsp;هائى به شكل آلت تناسلى مردان نيز آزمايش شد و نتايج آن بسيار رضايت بخش اعلام شده. ريپكس در صورت تجاوز مرد به زن به آلت&amp;nbsp;تناسلى مردان چسبيده و قلاب&amp;nbsp;هاى ميكروسكوبى درنده آن وارد عمل مى&amp;nbsp;شود و تجاوزگر با آلت تناسلى تكه تكه و پوست كنده مجبور به مراجعه به مراكز درمانى شده و در نهايت پليس در جريان كار قرار خواهد گرفت. ريپكس تنها با عمل جراحى قابل جدا شدن از آلت&amp;nbsp;تناسلى خواهد بود كه در اين وضعيت كارمندان مراكز درمانى به راحتى متوجه مى&amp;nbsp;شوند كه شخص مراجعه كننده متجاوزى است كه بايد او را تحويل پليس بدهند. گزارش&amp;nbsp;ها حاكى است اين كشور متمدن ساليانه به پنجاه هزار زن تجاوز جنسى مى&amp;nbsp;شود&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Oct 2005 05:08:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasnasitopoli&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>nasnasitopoli</dc:creator>
<guid>http://nasnasitopoli.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تا نظر ندین از بقیش خبری نیستا </title>
<link>http://nasnasitopoli.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Courier New (Arabic)&quot; size=2&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#993333 size=4&gt;فصل پنجم&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;با هرجون كندني بود امتحانات معرفي رو پشت سر گذاشتيم.البته بدون اغراق با جون كندن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;يواش يواش بوي عيد داشت ميومد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;توي اين مدت . تولد نازنين رو هم با يه جشن كوچيك و زيباي دونفره پشت سر گذاشتيم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;يه پسر خاله داشتم بنام داريوش كه خيلي با هم اياق بوديم . خيلي از برنامه هامون با هم بود. مدتي بود ازش دوري ميكردم دليلش هم اين بود كه خيلي تيز بود، اگه يكم دور و ور من مي گشت متوجه ماجرا ميشد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از دهنش نگو كه لق مادر زاد بود. هيچ خبري رو بيشتر از چند دقيقه نمي تونست پيش خودش نگهداره. عين خاله زنكها كافي بود يه چيزي رو كشف كنه.عالم و آدم دنيا ميفهميدن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اما بالا خره اتفاقي كه ازش ميترسيدم افتاد.تعطيلات عيد بالاخره گير آقا داريوش افتاديم.اينقدر به پرو پاي من پيچيد تا ته توي ماجرا رو در آورد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ديكري كاري نمي شد كرد . فقط ازش قول گرفتم كه مرد و مردونه فعلا به كسي چيزي نگه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اونم يه قول صد درصد داد و رفت دنبال كارش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من ونازنين هم با هزار كلك وحقه به ملاقاتهاي پنهان خودمون ادامه داديم تا پايان هفته اول عيد &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اما چشمت روز بد نبينه، &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;روز نهم فروردين بود من براي ديدن نازنين رفته بودم. بعد از ظهر كه برگشتم . مطابق معمول بعد از يه سلام وعليك كوتاه به اتاقم رفتم . البته جواب سلام ها امروز يه جور ديگه بود. اما من به روي خودم نياوردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چند دقيقه اي بيشتر نگذشته بود كه مادرم با اخمهاي تو هم وارد اتاق شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دوباره سلام كردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;يه عليك سنگين بهم فهموند كه زبون بازي كاري از پيش نميبره پرسيدم اتفاقي افتاده. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مادرم نگاه معني داري به من كرد وگفت: اينو از شما بايد پرسيد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من خودمو به اون راه زدم و گفتم من ؟ من چيكاره ام كه بايد از من پرسيد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;با لحن طعنه آميزي گفت: عاشق عزيزم ، عاشق. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اينو كه گفت وارفتم . فهميدم داريوش نامرد آخر بند و آب داده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;يه مكث كوتاهي كردم نميدونستم تا چه حد ماجرا درز پيدا كرده &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;واسه همين گفتم گناه كردم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مادرم تير خلاص رو خالي كرد : نه عزيزم گناه نكردي ..... بعد با لحني عصبي ادامه داد: اما بفرماييد تشريف ببريد بالا منزل دايي جان ، خودتان جواب ايشان را بدهيد. منتظرتان هستند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;سرم گيج افتاد. نشستم رو تخت .....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مادرم بي اعتنا به من ادامه داد ، الان نازنين بيچاره داره هم به جاي خودش ، هم به جاي حضرت عالي جواب پس ميده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اينو كه گفت : با عصبانيت گفتم مگه ما چيكار كرديم. مگه چه گناهي مرتكب شديم كه بايد جواب پس بديم خوب عاشق هم شديم مگه عشق گناهه ، مگه ما حق نداريم عاشق بشيم.... و همزمان اشك از چشمانم جاري شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مادرم در حاليكه سعي ميكرد نشون بده هنوز عصبانيه اومد چندتا آروم تو پشت من زد و گفت بلند شو خرس گنده .مرد كه گريه نميكنه خب عاشق شدين بسيار خب هركي خربزه ميخوره پاي لرزشم ميشينه. حالا به جاي اين ادا اطوارها بلندشو&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بريم خونه داييت بداد نازنين بيچاره برسيم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اينو گفت اضافه كرد: من ميرم آماده بشم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;قبل ازاينكه از در خارج بشه گفتم بابا. گفت همه فهميدن پسر خنگ .آخه تو نميدوني اين خواهر زاده خل وچل من دهنش چفت وبس درست وحسابي نداره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بلافاصله پرسيدم عصبانيه ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت كي بابات ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;با سر تاييد كردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت از موقعي كه فهميده همه اش ميخنده .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نفس راحتي كشيدم . گفتم حد اقل تو اين جناح در گيري زيادي ندارم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مونده بودم با دايي چه جوري رو برو بشم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به درگاه خدا دعا كردم كه با نازنين برخورد تندي نكرده باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ده دقيقه بعد منو مامان وبابا كه همه اش منو نيگاه ميكردو ميزد زير خنده از خونه خارج شديم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بدستور مامان كه حالا فرماندهي عمليات رو بعهده داشت جلوي يه قنادي و گل فروشي نگهداشتم و اون رفت يه دسته گل و يك جعبه شيريني خريد و برگشت تو همين فاصله پدرم سرش آورد درگوشم و گفت : خوشم اومد. درست دست گذاشتي گل سرسبد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتم بابا چي ميگي ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت نترس من باهاتم. هواتو دارم. انتخابت بيسته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بابام و تا حالا اينقدر شنگول نديده بودم.يه كم ته دلم قرص تر شد . اما هنوز نگران نازنين بودم بالاخره رسيديم پشت در خونه دايي اينا مامان دستش رو گذاشت رو زنگ و فشار داد.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#993333 size=4&gt;
&lt;P align=center&gt;پايان فصل پنجم&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Oct 2005 05:23:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasnasitopoli&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>nasnasitopoli</dc:creator>
<guid>http://nasnasitopoli.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
