تبليغاتX
امپراطور
ناگفته های یک امپراطور

تو به من خندیدی

 و نمي دانستی  من به چه دلهره از باغچه همسایه

 سیب را دزدیدم

 

با غبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

 

غضب آلوده به من كرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتی و هنوز ،

 

سالها هست كه در گوش من آرام ، آرام

خش خش گام تو تکرار كنان ،

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا ،

         خانه كوچك ما

                             سيب نداشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 شهریور1384ساعت 0:50  توسط مستور | 
سلام

خوبین بچه ها

امروز بعد از مدتها وبلاگه من یه خواننده داشت اونم چه خواننده ای بالاخره خانوم مهندس قدم رنجه کردنو یه سری به کلبه خرابه ی ذهن ما زدن

بازم از این طرفا تشریف بیارین خوشحال میشیم خانوم مهندس

اینم مطلب خوندنی امروز :   امینم   و   شادمهر

+ نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1384ساعت 18:33  توسط مستور | 

عشق حقيقي

عشق حقيقي بي دليل است و از قلب سرچشمه مي گيرد. هرگز به دنبال تأييد عشق بامعيارهاي ذهني نباش. ذهن فقط به درد زندگي در دنيا مي خورد. اگر بخواهي مي تواني به توانايي ها و امكانات فردي كه دوستش داري فكر كني اما در اين صورت تو براي زندگي آينده به دنبال شرايط بوده اي. عشق فراتر از اينهاست. فراتر از معيارهاي ذهني است. عشق از جاذبه هاي بدني هم فراتر است نزديكي عشق فاصله هاي زماني و مكاني را درهم مي شكند چون مرز عشق از زمان و مكان فراتر است.

تو از طريق قلبت با قلب ديگري ارتباط مي گيري... اين رابطه كلامي نيست به حرف در نمي آيد و با هيچ معيار ذهني قياس نمي شود. از قلب عشق و اعتماد زاده مي شود. ذهن هميشه ترديد دارد در حالي كه عشق كاملاً اعتماد مي كند. شما وقتي كسي را دوست داريد تنها از حضورش شاد مي شويد و ديگر نيازي به هيچ چيز ديگري نداريد.

تنها عضوي كه مي تواند بگويد شما عاشقيد يا نه قلبتان است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 شهریور1384ساعت 21:8  توسط مستور | 

   امروز با صداي بارون از خواب بيدار شدم

   من روزهاي باروني رو خيلي دوست دارم.

   ا مروز بايد روز خوش يمني باشه چون با صداي بارون از خواب بيدار شدم

   راستي ديشب خانوم مهندسم رفت مسافرت

   هنوز نرفته دلم براش تنگ شده جدي جدي من ديگه نمي تونم دوريشو تحمل كنم

   خدايا تو رو خدا خانوم مهندس منو صحيح و سالم بهم بر گردون

   خوب هنوز نمي دونم براي امروز چه مطلب خوندني بزارم ولي بالاخره يه مطلب پيدا مي كنم , هيچ فرقي نمي كنه   

   چه باشه مهم اينه كه پاستوريزه باشه نه به قول پريا ببشيد (نگيد هواسش پرته عاشقه خ رو جا انداخت ) مهم اينه   

   که خوندني باشه حتي اگه خيلي هم پاستوريزه نبود اشكالي نداره

امروز دلم خیلی هواتو کرده...
امروز خیلی دلم می خواد از تو بگم...
امروز بد جوری حضور دستای مهربونت رو روی شونه هام کم دارم.....
امروز هوای گریه دارم...
دلم خیلی برات تنگ شده....
خیلی به بودنت نیاز دارم......
دلم میخواد کنارم باشی......
                                     میخوام که باشی.....
می خوام سرمو بذارم رو شونه ت....
می خوام تمام دلتنگی هامو تو بغلت گریه کنم...
کاش می دونستی تو دلم چه خبره...
کاش بودی...... اما نه....
بذار داغ نبودنت همچنان به دلم بمونه....
تا قدرتو بیشتر بدونم...
واااااااااای...
اگه بیای و دوباره بری...
از من چی میمونه....؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 1:28  توسط مستور | 

سلام

ممنون كه اينقدر به فكر من هستين

ديروز كه نوشتم يه كم آب و روغن قاطي كردم فقط شونصد تا مكانيك و تعمير كار ايميل زده بودنند.

امروز مهندس امتحانشو ميده و بر مي گرده تهران

يه كم نگرانم

دعا كنيد امتحانشو خوب بده تا منم شيرينيمو بگيرم

امروز بقيه مطلب موسيقي راك رو ميزارم

اما ديگه فلن مطلب راجب موسيقي تعطيل

مي خوام يه كم از چيزايي كه خودم بيشتر دوست دارم بنويسم  

مواظب خودتون باشيد 

تا فردا 

........................................................................................................................................

در فاصله اى كوتاه و در نيمه اول دهه 60 گروه هايى چون «رولينگ استونز»، «يارد بردز» و «دانيمال» شكل گرفتند. اين گروه ها كه از پشتوانه قوى موسيقى بلوز برخوردار بودند، كارهايى ارائه كردند كه از غناى موسيقايى بالاترى برخوردار بود. رولينگ استونز در بين اين سه از اقبال عمومى بالاترى برخوردار شد

ولى اين «يارد بردز» بود كه در تجربه گرايى مدامش توانست سه تن از بهترين گيتاريست هاى سبك راك را در خود متولد كند. «اريك كلپتون»، «جف بك»، «جيمى پيج» هر سه در اين گروه كار خود را آغاز كردند. پيج بعدها گروه «لدزپلين» را همراه «رابرت پلنت» تشكيل داد.

موسيقى راك با «بيتلز» و رولينگ استونز به آمريكا برگشت و افراد و گروه هاى زيادى را تحت تاثير قرار داد. به اين دوره از موسيقى راك «تهاجم انگليسى ها» مى گويند. در آمريكا هم البته اشخاصى فارغ از حركت انگليس ها كارهاى خوبى ارائه كردند.

«باب ديلن» با تركيب موسيقى فولك و راك و نوشتن متن هايى كه غناى شعرگونه داشتند در اوايل دهه 60 طرفداران خود را داشت.

در 1965 جيم موريسون با گروه «دورز» پا به عرصه موسيقى راك گذاشت و تبديل به يكى از تاثيرگذارترين چهره هاى اين سبك شد

فضاى موسيقى راك بعد از او دگرگون شد. گروه هاى ديگرى هم بودند؛ كسانى كه مضامين كارهايشان جنگ ستيزى بود مثل «گريتفول دد» «جفرسون ايرپلين». بعد از دورز گروه هاى راك سعى كردند خلسه اى كه در الكل و مواد مخدر وجود دارد را وارد اين موسيقى كنند.

تلاش اين عده سبك هايى مثل اسيد راك و هارد راك را به وجود آورد. ضرباهنگ هاى طولانى با تكرار مدام و متن هاى سوررئال شاخص اين سبك ها بودند. «لدزپلين» و «كريم» آغازگران اين سبك بودند.

بعدها موسيقى هوى متال از بطن اين سبك ها زاده شد. گروه هايى چون Kinks و The Who هم بودند كه زندگى بورژوازى و سيستم هاى موجود در جامعه را به باد انتقاد گرفتند.

در نيمه اول دهه70 بعد از مرگ جيم موريسون، جيمى هندريكس و جنيس جاپلين راك بدل به تابويى اجتماعى شد. همه اين افراد زندگى هاى بى بند و بارى داشتند و هر سه بر اثر سوء مصرف مشروب و مواد مخدر از دنيا رفتند.

بخشى از موسيقى راك تبديل شد به محملى براى سوءرفتار، اعمال خشونت و... ، كه شايد شاخص اين گروه از راك كارها ديويد بووى و آليس كوپر باشند. ولى راك به سرعت شاخه هاى مختلف پيدا مى كرد. در اوايل دهه 70 گروه ها و افراد زيادى وارد عرصه تجربه گرايى در موسيقى راك شدند.

موسيقى راك در تركيب با سبك هاى متفاوت سبك هاى جديدى ايجاد مى كرد. مايلز ديويس و john Mclaughline كارهاى تركيبى از موسيقى راك و جاز ارائه دادند.

افرادى چون «ريچى بلك مور» نواختن كارهاى كلاسيك با گيتار برقى را آغاز كردند كه گرچه نو آورى در موسيقى نبود ولى سطح نوازندگى را در عرصه راك بالا برد. جيمى پيج و اريك كلپتون بلوز را در سبك راك پررنگ تر كردند.

جت روتال و ترافيك سبكى را آغاز كردند كه به نام راك پراگرسيو مشهور شد. پيچيده ترين و تجربه گرايانه ترين قطعات راك شايد در اين سبك ساخته شدند.

آلات موسيقى حرفه اى تر و تخصصى تر شد. سبك هاى جز و كلاسيك در اين سبك با راك در آميختند و حيطه هاى موسيقى الكترونيك هم افزوده شد. مطرح ترين هاى اين سبك در دهه 70 شايد كينگ كريمسون، كمل، يس و جنيس (تا زمانى كه پيتر گابريل در آن حضور داشت) باشند.

متن هايى قوى با غناى شعرگونه باب شد. ون موريسون، سيد برت و كت استيونس نسل اول اين بخش از موسيقى راك هستند كه دنباله روهايشان در اواخر دهه 70 را كسانى چون لئونارد كوهن، تام ويتس، نيل يانگ و بوريس اسپرينگستين تشكيل مى دهند.نتيجه اقبال عمومى اين عده در دو چيز بود.

اول اينكه باعث شدند باب ديلن وجيم موريسون كه متن هاى شعرگونه داشتند محبوبيتشان بيشتر شد و گروه هايى مثل ولوت آندر گروند و كاپيتان بريف هارت كه از غناى موسيقايى بالايى برخوردار بودند به فراموشى سپرده شدند و دوم اينكه آلبوم هاى كانسپت را مطرح كردند

آلبوم هاى كانسپت كه با آلبوم

بيتلز شروع شد به آلبوم هايى گفته مى شود

يك خط داستانى يا مضمون مشخصى را در تمام قطعات يك آلبوم دنبال مى كنند.

شاخص ترين كار از اين دست در بازار ايران آلبوم «ديوار »كار گروه پينك فلويد است كه البته بهترين نيست و كار تقريباً متوسطى است. همزمان با اين موج كسانى چون پيتر گابريل، اندرو لاتيمر و رابرت فريپ همچنان به سمت موسيقايى راك بها مى دادند و كارهاى آوانگارد خود را به دور از هياهوى بازار راك مى ساختند.

از بطن كارهاى اين دوره نسلى پديد آمد كه شاخص ترين آنها مايك اولدفيلد و كيت بوش است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 شهریور1384ساعت 1:40  توسط مستور | 

   سلام

   ببخشيد بچه ها من اين چند روزه يه كم آب روغن قاطي كردم واسه همين نتونستم آپديت كنم

امروزم چون دلم براتون تنگ شد ( براي كي دلت تنگ شد اين وبلاگ كه خواننده اي نداره ) اومدم يه سلامي عرض كنم و برم

.............................................................................................................

اينم واسه طرفدارانه لينکن پارک LP

 Numb

کرخ 

از انچه تو مي خواهي باشم خسته ام

احساس کفر و بي ايماني

در وراي سطح گم شدن

نمي دانم از جانم چه مي خواهي

اگر پا جاي پاي تو بگذارم

در فشار زندگي له خواهم شد

گيرافتاده در گرداب . چونان اسير يک موج

هر گامي که برمي دارم از جانب تو اشتباهي ديگر قلمداد مي شود

مي خواهم انقدر کرخ شوم که حتي وجود تو را در انجا احساس نکنم

بسيار خسته ام

بسيار بيشتر از ان که تصور کني

يعني اينگونه مي شوم . اگر سعي کنم بيشتر شکل تو باشم

تا شبيه خودم

قدرت نفس کشيدن را نمي تواني از من بگيري

با سر سختي مقاومت مي کنم

مي ترسم کنترل خودم را از دست بدهم

چون بودن انگونه که تو مي پنداري

يعني فرو پاشيدن زير پا هاي تو

گير افتادن در گرداب . چونان اسير يک موج

هرگام که برمي دارم از جانب تو اشتباهي ديگر قلمداد مي شود

گير افتادن در مرداب . چنان اسير يک موج

انقدر که ثانيه از دست مي دهم چيزي به چنگ نمي اورم

حتي ميدانم تو هم مثل مني

حتي مي دانم کسي هم تو را ناکام گذاشته بود

کسي هم تو را نااميد کرده بود 

..................

راستي دنباله مطلب موسيقي راك رو ايشالا تا فردا آماده ميكنم

مواظب خودتون باشيد

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 شهریور1384ساعت 14:34  توسط مستور | 

   سلام

   خوبين بچه ها

   ببخشيد من اين چند روزه اصلا خونه نبودم واسه همين اپديت نكردم

   امروز براتون يه مطلب دارم دربارهي موسيقي راك

   آخه شنيدم اين آهنگا كلاس داره

   البته من به خاطره كلاسش نميزارم اينجا

   جايزه ي خانوم مهندسمه كه امتحانشو خوب داده

   قربونش برم كه اينقدر درسش خوبه

   اميدوارم خوشت بياد خانومم

   مواظب خودتون باشيد

.......................................................................................................

تاريخچه اى كوتاه از موسيقى راك : شورشي ها

موسيقى راك به زعم اكثـــر منـــابع در دهــه 60 شروع مى شـــود. اين سبك از تلفيق سبك هاى كانترى و ريتم ان بلوز به وجود آمده است

شايد قديمى ترين قطعه راك باشد «Rocket88 »

كارى از Jackie Benston & his Delta Cats كه در سال 1951 منتشر شد. ولى آغاز راك را با «چاك برى» و Bill Haley & his Comets مى دانند. اين دو آثـــــار راكى ساختـــند كه با اقبال عمومى مواجه شد.

در سال 1954 الويس پريسلى با قطعه «That,s allright Mama» موسيقى راك را از ميان سياهان به ميان سفيدپوستان آورد. غناى موسيقى الويس پريسلى البته به اندازه بنيانگذاران سبك راك نبود ولى به هر حال لقب سلطان راك را از آن خود كرد

او تا دهه 60 بر موسيقى راك حكومت كرد، سبكى از راك كه راك بيلى ناميده مى شد را بنيان گذاشت و موسيقى راك «چاى برى» كه ماهيتى معترض داشت به حاشيه فرستاده شد و سمت عامه پسندتر موسيقى راك در بين عموم مردم جا افتاد

. در اين مدت البته كسانى چون «سيتل ريچارد»، «سام كوك» و «جرى لى لوئيز» كارهايى ارائه دادند كه اغلب از اقبال بالايى هم برخوردار بودند. ولى به دليل ماهيت شورشى و پشت كردن به ارزش هاى اجتماعى دوران خود، توسط بدنه اصلى جامعه پذيرفته نشدند و الويس همچنان در صدر ماند.

موسيقى راك بعد از چند سال به انگليس رسيد و در آغازين سال دهه 60 گروه «بيتلز» در ليورپول انگلستان شكل گرفت. بيتلز به محبوب ترين گروه راك تمام اعصار بدل شد كه البته اين گروه هم روى خط عامه پسند موسيقى راك حركت كرد

بقيش باشه واسه فردا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 شهریور1384ساعت 18:42  توسط مستور | 

   خب وبلاگ من امروز سه روزه شد اما هنوز هيچ خواننده اي نداره

   تحمل اين مطلب براي من كه واسه دل خودم مي نويسم خيلي هم سخت نيست

   راستي از اين به بعد سعي مي كنم هر روز يه مطلب خوندني بزارم

   براي امروز يه داستان خوشگل انتخاب كردم

   مواظب خودتون با شيد.

..............................................................................

 جان بلا نكارد" از روي نيكمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب كرد وبه تماشاي انبوه جمعيت كه راه خود  را از ميان ايستگاه بزرگ مركزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت كه چهره او   را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يك گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز   شده بود. با برداشتن كتابي ازقفسه كتابخانه مركزي فلوريدا ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه  شيفته كلمات كتاب بلكه شيفته يادداشت هايي با مداد كه در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي  لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب كتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندكي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا كند. "جان" براي او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست كرد كه به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر كشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يك سال ويك ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مكاتبه و نامه نگاري به شناخت يكديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود كه بر خاك قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن كرد. "جان" در خواست عكس كرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شكل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مركزي نيويورك . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي كه بر كلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت كه قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا كنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند كه جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم كاملا بدون تو جه به اين كه او آن نشان گل سرخ را بر روي كلاهش ندارد. اندكي به او نزديك شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممكن است اجازه بدهيد من عبور كنم؟" بي اختيار يك قدم به او نزديك تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم كه تقريبا پشت سر آن دخترايستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاكستري رنگ كه در زير كلاهش جمع شده بود . اندكي چاق بود مچ پاي نسبتا كلفتش توي كفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس كردم كه بر سر يك دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني كه روحش مرا به معني واقعي كلمه مسحور كرده بود به ماندن دعوت مي كرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروكيده اش كه بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاكستري و گرم كه از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. كتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم كه در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم كه ديگر عشقي در كار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم كه حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها كه مي توانستم هميشه به او افتخار كنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وكتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز كردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت كردم از تلخي ناشي از تاثري كه در كلامم بود متحير شدم من "جان بلا نكارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممكن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شكيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان كه لباس سبز به تن داشت و هم اكنون از كنار ما گذشت از من خواست كه اين گل سرخ را روي كلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت كرديد بايد به شما بگويم كه او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت كه اين فقط يك امتحان است !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 شهریور1384ساعت 13:46  توسط مستور | 

روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي  می كردندخوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد.تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند.همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند.در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شدكه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!!قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا ز?ر گردن در آب فرو رفته بود.او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟ غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران ن! باش تو را نجات خواهم داد.عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد. دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيا?د تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟ هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي. عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟ دانائي گفت كه او زمان بود. عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 شهریور1384ساعت 1:57  توسط مستور | 

      سلام

        امروز يه جورايي حالم گرفتس 

           آخه امروز صبح دوباره رفت شمال

            ديشب كه بهش گفتم : نميشه يه روز دير تر بری؟

              كلي از دستم ناراحت شد و گفت : مگه تو نمي دوني من امتحان دارم !

             چرا خانومي مي دونم اما چيكار كنم خوب دست خودم نيست

           هر وقت ميخواي بري انگار دنيا رو سرم آوار ميشه

           كاش ميدونست وقتي ميره چقدر دل تنگش ميشم

        اونوقت شايد ديگه ناراحت نمي شد وقتي بهش مي گفتم : 

       نميشه يه روز ديرتر بري؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1384ساعت 14:54  توسط مستور | 

    سلام بچه ها

    خيلي وقت بي ارزشتونو نمي گيرم

    فقط اومدم بگم كه من يه نفرو دوست دارم .

    يه دخترناز و مهربون به اسمه ...........

    مواظب خودتون باشيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1384ساعت 13:31  توسط مستور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
حرفای دل یه امپراطور

نوشته های پیشین
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
پیوندها
موزیک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM